خبرای جدید

خوب بذار فکر کنم ببینم از کجا شروع کنم بهتره؟

اول اینکه یه مدتیه من رو تحویل نمیگیری ؛ وقتی پیش مامان جون هستی که کلاً  " مامان سالا نیخوای "نیشخند

من از اداره میرسم ، یه نگاه ساده ، نه سلامی نه ذوقی هیچی هیچیناراحت

مامان جون : " آرام به مامانی سلام کن "

آرام : " نیخوام"قهر

مامانی خسته از سرکار برگشته ناراحتدل شکسته

 

هر بار که بابایی میاد خونه ، میدونی که موقع گردش و بیرون رفتنه نیشخند

اینم عکس پنجشنبه 7 دیماه 91 هستش که من و بابایی و شما رفتیم بلوار ساحلی تا بقول خودت "سُلسُله بازی" کنی :


 



 

جمعه شب 8 دیماه بود ، خونه آقا جون بودیم ، کباب داشتیم ، بعدش چون هوا سرد بود و چای منقلی حسابی میچسبید ،منقل رو آوردیم توی خونه ، کنارش برای آقاجون بالش گذاشتیم ، تو تا چشمت به اون بالش ها افتاد گفتی " آلام بیشینه " و رفتی نشستی .قلبنیشخند

بعد دیدی خیلی جای خوبیه ، رفتی بالش و پتوی خودت رو آوردی و برای خودت یه جای گرم و نرم کنار آقاجون گذاشتی .چشمک

اینم گزارش تصویری اون جای گرم و نرم :

 

اینجا هم آرام خانم توی خونه خودش :



شنبه 9 دیماه بود ، من حدودای ساعت 12 بود که برات مسواک زدم و بعد رفتم کارهای خودم رو انجام بدم ، دیدم خبری ازت نیست ؛ دنبالت گشتم .ابرو

دیدم صدای خش خش پلاستیک از زیر میز آشپزخونه میاد ، خم شدم و نگاه کردم ، دیدم بعله پلاستیک نون سنگک ها رو بردی زیر میز و داری سر حوصله نون میخوری .نیشخند

بهت گفتم : آرام چیکار میکنی؟متفکر

" نون میخولم "از خود راضی

آخه مامان جون من که تازه برات مسواک زده بودم.آخ

بعله اینم آرام خانم در حال نون خوردن زیر میز نیشخند :

 


 

بعله نوبتی هم که باشه ، نوبت تولد مامان سالا است ؛ اون شب مهمون داشتیم ، مامان جون ، آقاجون ، خاله ها و خاله مریم .قلب

خیلی شب خوبی بود ولی امان از دست تو که تا شمعها رو روشن میکردیم فووووووووووت ؛ دوباره شمعها روشن و آرام خانم فوووووووووووت ؛ خلاصه اینکه ده ها بار این شمعها روشن شد تا بالاخره یه بار مامانی تونست خاموششون کنه چشمک

هر بار هم که شمع رو فوت میکردی تا روشن شدن بعدی شروع میکردی به نانای نای نیشخند




 جدیداً اخم کردن رو یاد گرفتی و هر وقت اخم میکنی ، صدا میزنی " مامان سالا بیا عسک بیگیل "

منم دوربین رو میارم و عکس میگیرم ازتچشمک




 

پینوشت : از همه دوستان عزیزم که توی این مدت غیبت ، خیلی انرژی بهمون دادن و جویای احوالمون شدم بسیار بسیار ممنونم و شرمنده هستم که این مدت نتونستم به کامنت هاتون جواب بدم و به وبلاگاتون سر بزنم ، قول میدم به زودی به همتون سر میزنمقلب


/ 59 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان جوجه طلا

سلام دوست خوبم خیلی تاخیر داشتی زود بیا دیگه دلم برای دختر نازت تنگ شده [ماچ][گریه]

مامان آنیا

پس کجائید ؟ دلمون تنگ شده . هر جا هستید شاد باشید

مامان آنیا

پس کجائید ؟ دلمون تنگ شده . هر جا هستید شاد باشید

مانی محیا

عزیزم چه آلبوم قشنگی شده. تولدت هم با تاخیر مبارک عزیزم

سپیده عمه آریانا

سلام سارا جون خوبید دلمون حسابی براتون تنگ شده . الهی که هر جا هستید شاد و خوش و سلامت باشید . آرام عزیزم رو ببوسید[ماچ][قلب][بغل][گل]

شيرين مامان جانان و آوا

سلام دوست خوبم! دلم واسه آرام خانومي حسابي تنگ شده بود... راستش آرامو خيلي دوس دارم و احساس مي كنم كه وقتي آوا بزرگتر شه شبيه آرام مي شه و اين خيلي حس خوبيه ... بوس بوس بوس واسه آرام عزيزم!

مهناز

مثل همیشه چه خوش تیپه این دخملمون...خوش خبر باشی...منتظریم با عکسهای جدید.

مهناز

مثل همیشه چه خوش تیپه این دخملمون...خوش خبر باشی...منتظریم با عکسهای جدید.