اولین مهمونی در خونه جدید

امروز اولین پنجشنبه ماه مبارک رمضان سال 1390 بود و ما مهمون داشتیم لبخند

مامان ، بابا و خواهرهای مهربونم میهمان ما بودن ؛ اما امان از شیطنت های آرام خانم که بابا مهدی هر چی تلاش میکرد نمیتونست مهارش کنه که نیاد تو آشپزخونه کلافه

من و مهدی از صبح رفتیم خرید ( البته قبلش آرام رو گذاشتیم پیش باباجون و مامان جونش ؛ چون هوا شرجی بود و اذیت میشد) حدودای ساعت 12 رفتیم دنبالش و با هم رفتیم خونه .

از همون ابتدا من شروع کردم به آماده کردن وسایل اولیه پخت و پز و آماده کردن ظرف و ظروف پذیرایی ( آخه چون اولین مهمونی تو خونه جدید بود باید همه ظرف ها رو میشستم بخاطر اسباب کشی ) اما نمیدونین که این آرام چه بلایی به سرم آورد آخ

میومد تو آشپزخونه میدید من روی صندلی نشستم و مشغول کار کردنم ؛ سرشو خم میکرد و ساق پامو گاز میگرفت عصبانیاینقدر غر زد و شیطنت کرد که باباش مجبور شد ساعت 4 ظهر تو اون گرما با زبون روزه ببرش با ماشین دورش بده تا بخوابه خواب

بالاخره غذاهای ما آماده شد ، مهمونا اومدن و اذان و سفره افطار لبخند

آرام اینقدر از دیدن باباجون ، مامان جون و خاله هاش ذوق زده شده بود که سر سفره دور میزد و همه رو میبوسید نیشخند

خلاصه تا آخر شب اینقدر خوشحال بود که از اینور خونه به اون ور خونه می دوید و بازی میکرد ؛ به محض رفتی مهمونا اونم بیهوش شد از خستگینیشخند و خیلی زود خوابید 

/ 1 نظر / 18 بازدید
میترا

قبول باشه افطاری افطاری دادن با این فسقلی ها خیلی سخته خصوصا الان که مهار کردنشون هم سخت شده