سفرنامه تابستان 92 (قسمت سوم )

بله بالاخره به قسمت انتهایی سفرنامه رسیدیم .

یکشنبه ساعت 7 بود که دیگه رسیدیم تهران ، من شدید سرما خورده بودم و با قرص سرپا بودم .

رسیدیم خونه خاله صفا ، یه استراحتی کردیم و رفتیم هایپرسان ؛ و اولین کار این بود که تو و آریا رفتین سمت شهربازی نیشخند

اینم گزارش تصویری شهربازی:

 

 

 موقع برگشت نگاهت افتاد به این غرفه "دلی مانجو" گفتی میخوام .

برات خریدیم ، بهت گفتم مامان اسمش دلی مانجوئه . و تو از اون روز بهش میگی "دلی مامان جون" اینقدر گفتی که دیگه آریا هم به دلی مانجو میگه "دلی مامان جون"نیشخند

اون شب بعد از اینکه حسابی بازی کردین ، ما توی حالت نیمه بیهوش بودیم از خستگی ؛ برگشتیم خونه و خوابیدیم.

صبح که از خواب بیدار شدین ، تو و آریا رفتین پیش مامان جون آریا و ما هم رفتیم بازار.

بعد از ظهر که برگشتم خواب بودی ، بیدار شدی و آماده شدیم و رفتیم برج میلاد.

اون شب هم شب خوبی بود ، تو و آریا حسابی بازی کردین ، برای شام هم رفتیم K1 اونجا هم حسابی شیطنت کردین شما دو تا.

 

اینقدر خسته شده بودین که شب که رسیدیم خونه سریع خوابیدین.

قرار بود ما سه شنبه صبح برگردیم اهواز ، اما بخاطر برنامه سفر مامان جون و اینکه کسی نبود از تو نگهداری کنه ،برنامه این شد که من با تو بمونم تا مامان جون برسه تهران و تحویلت بگیره ولی بابایی تنها سه شنبه صبح برگرده.

صبح که بابایی داشت ما رو میرسوند خونه خاله ثمین ، دید سخته که تنهایی برگرده این بود که مرخصی گرفت و اون روز رو موند.

ظهر برای نهار بازم رفتیم فرحزاد و عصر هم با خاله صفا اینا رفتیم پارک پرواز.

دیگه وقت خدا حافظی رسیده بود و باید از همسفرای خوبمون جدا میشدیم.ناراحت

صبح که بیدار شدیم باید راه میفتادیم ، باید تو رو میذاشتم پیش خاله تا مامان جونت عصر برسه بیاد پیشت.

آرام نمیدونی چقدر سخت بود ؛ انگار قلبم رو داشتم درمیاوردم و میذاشتم تهران و بدون قلب برمیگشتم.

بهت گفتم مامانی من میرم سرکار، دختر خوبی باش ، خاله رو اذیت نکن . این حرفا رو میزدم و اشکام دونه دونه از روی گونه هام سر میخوردن.

بابایی که بغلت کرد ببوستت ، گفتی منو نبرین سرکار.

از خونه خاله با گریه زدم بیرون ، رفتیم سوپرمارکت برات خرید کردم ؛ برگشتم ، تو در رو باز کردی ، من با چشمای خیس از اشک ، بهم میگی مامان برو دیگه . گفتم میرم قربونت برم برات خرید کردم . گفتی باشه بده به من ، برو.

وای که چه لحظه های سختی بود ، تمام مسیر تا اهواز یادت میکردم و چشمام خیس میشد از اشک.

الانم هنوز سفر هستی و دو روز دیگه این دوری تموم میشه.

به تو خیلی خوش گذشته ، چون همش در گردش و پارک و شهربازی بودی ؛ ولی به من فوق العاده سخت گذشت آرامم.

/ 9 نظر / 59 بازدید
صفا

خوبیش اینه که به ارام جونم کلی خوش گذشته دیگه چیزی نمونده طاقت بیار رفیق[قلب]

سپیده عمه آریانا

الهی بگردم . قربونت بشم دخملی ناز و خوشگلش . الهی همیشه خوش باشی و خندون . انشااله که ادامه سفر هم بهش خوش بگذره . و خیلی زود آرام قشنگم رو در آغوش بکشید [ماچ][بغل][قلب][گل]

مامان رامی

احساست رو میتونم لمس کنم .تحمل مادر ها واسه دوری از بچه هاشون یه حدی داره اون حد تموم شه حالشون واقعا مثه مریضی بد میشه [گل] انشالله زودی دسته گلت رو میبینی [قلب]

مامان رامی

احساست رو میتونم لمس کنم .تحمل مادر ها واسه دوری از بچه هاشون یه حدی داره اون حد تموم شه حالشون واقعا مثه مریضی بد میشه [گل] انشالله زودی دسته گلت رو میبینی [قلب]

معصومه

ایشاا که بهش کلی خوش گذشته باشه.ازطرف عمه معصومه ببوسش[گل]