سفرنامه شیراز (قسمت دوم)

خوب میرسیم به روز دوم سفر :

صبح که بیدار شدیم رفتیم حافظیه ، چقدر محیط حافظیه دلنشین و دوست داشتنی بود ؛ تو هم که میدیدی همه حواسشون بهت هست هر چی میدیدی میخواستی از بستنی و آبمیوه و کیک گرفته تا عروسک و سوت سوتک هایی که دم در حافظیه میفروختن .

 آرام و بابایی در حافظیه :

بعد از حافظیه هم رفتیم سعدیه ، هوا خنک بود ولی آفتاب وحشتناک بود ، لپ های خوشگلت قرمز شده بود . 

توی سعدیه آقای عکاس ازت عکس گرفت و عکست رو توی یه بشقاب زد ؛ البته دایی جون من (مامانی) پیشنهاد کرد که عکس آرام رو بزنیم روی لیوان یا توی بشقاب برای یادگاریچشمک

جالب اینجا بود که تو هیچوقت موقع عکس گرفتن اینقدر ساکت و آروم نمی ایستادینیشخند

 

بعد از سعدیه هم رفتیم باغ ارم .

 

اونجا سیب ترش و ازگیل خریدیم که مال درختای همون باغ ارم بود ، بابامهدی برد شستشون و ما خوردیملبخند

بعد هم که رفتیم کنار دریاچه باغ ارم ، تو از دیدن ماهی های قرمز و لاک پشت ها کلی ذوق کردی و سیب ترش انداختی براشوننیشخند

آخه مامان ، این ماهی های کوچولو چجوری سیب ترش بخورن هان؟نیشخند

 

بعد از ظهر هم که قرار بود بریم باغ دایی جون ، این بود که وقتی از خواب ظهر بیدار شدی ، لباس پوشیدیم و حرکت کردیم سمت باغ .

توی مسیر یه بستنی فروشی معروف بود که توقف کردیم ، تو هم که عشق فالوده ، گفتی :"خالوده میخوام."نیشخند

اینم عکست وقتی عینک دایی جون رو روی چشمات گذاشتی چشمک

 

وای که وقتی به باغ رسیدیم ، چقدر تو پرانرژی بودی و همش اینور اونور می دویدی ؛ منم همش نگران که خدای نکرده توی استخر نیفتی !نگران

اینم آرام فیگور گرفته من در باغ قلب

 

تا ساعت 9:30 باغ بودیم ، شام خوردیم و حرکت کردیم به سمت شیراز ؛ قرار بود بریم هایپرمارکت خلیج فارس ؛ ساعت 10:30 رسیدیم و من و تو و بابایی مستقیم رفتیم به سمت شهربازی هایپر نیشخند

چقدر بهت خوش گذشت ، چقدر بازی کردی ، هر بچه ای سوار وسیله ای میشد می ایستادی و به شیوه من و بابایی که برای دست تکون میدیم ، براش دست تکون میدادی ؛ از اینکه میدیدی همه شادن و مشغول بازی لذت میبردی .

خلاصه اینکه تا 12 شب اونجا بودیم و هر وسیله ای بدردت میخورد سوار شدی ؛ با اینکه خستگی از چشمات معلوم بود ولی راضی نمیشدی که برگردیم خونه.

به زحمت راضیت کردیم و حرکت کردیم به سمت خونه.

 

 

 

پنجشنبه صبح هم که روز آخر سفرمون بود رفتیم بازار وکیل و بازار مشیر ؛ توی بازار مشیر یه پیرمردی بود با یه قیافه خاص و لباس محلی ؛ هر کاری کردم کنارش بایستی ازت عکس بگیرم ، نایستادی ،آخه میترسیدی ازشنیشخند

 

بعد از ظهر پنجشنبه هم رفتیم دیدن اقوام مامان جون ؛ بعدش هم رفتیم دروازه قرآن و لناپارک .

کلاً این روزها روزهای مخصوص تو بود ؛ همش در حال بازی بودی ، خوشحالم از اینکه به تو خوش گذشت مامانی.قلبماچ

  

 

/ 6 نظر / 98 بازدید
ارغوان

ای جان کوچولوی 3ساله:XX...میبوسمش زیباروی تقریبا سه ساله رو :*

محبوبه

چه تفریحات خوشی داشتین تو شیراز چه عکسایی از ماه بانو انداختین زنده باشه و خوش باشین همیشه

مطهره

همیشه به شادی و سفر دوست جون[قلب]

مامان شهراد

قربونت بشم آرام جونم که ایتقدر خوشگلی تو[قلب][ماچ]

مامان مهبد كوچولو

عزيزم عاشقتم دختر خوشگل و ملوس من ! خيلي دلم براتون تنگ شده بود . خيلييييييييييييييييييييييييي[قلب][قلب][قلب] دوستتون دارم [قلب]

بیتا

وااااااااااااای مامان ارام.تبریک میگم بهتون.خیلی ارام جون خوشگله