یه مادر دلتنگ

عزیزدلم من رو ببخش ؛ من رو ببخش که تنهات میذارم .ناراحت

خدا میدونه که چقدر دلم میخواد تمام لحظات روزم رو در کنارت باشم ولی دخترکم بزودی بزرگ تر میشی و میفهمی .

امروز صبح که میخواستم بیام سرکار ، یهو از توی اتاق صدای گریه ات اومد که با همون گریه میگفتی : " مامان مامان"گریه

مامان جون اومد بغلت کنه که من رو نبینی ولی بهش میگفتی : " مامان اون نه مامان سا " و به گریه ادامه میدادی ، مامان جون بهت گفت مامانت میخواد بره سر کار ؛ تو هم سرت رو به سمت بیرون اتاق میکشیدی و با دست به من اشاره میکردی که " ایناش ایناش"

دلم طاقت نیاورد ، میدونستم دیر به اداره میرسم ولی تو واجب تر بودی ؛ توی بغلم گرفتمت ، دستاتو دور گردنم حلقه کردی  و گفتی " دوشت دالم " دل شکسته

وای که من فدای این مهر و محبتت بشم مامانی.


اینقدر محکم دستاتو دور گردنم حلقه کرده بودی که دلم نمیومد تو رو از خودم جدا کنم و صبر کردم تا وقتی به آرامش رسیدی خودت دستاتو باز کنی .

بعد از یه مدت که توی بغلم بودی آروم شدی ، روی ماهت رو بوسیدم تو هم من رو بوسیدی ؛ گفتی : "ماما شیر"

بهت شیر دادم و خوابیدی . به منم گفتی :" مامان حاب " یعنی تو هم بخواب ؛ منم گفتم باشه مامانی ؛ تو خوابت برد ، من رفتم .ناراحت

و دیر به اداره رسیدم.

الان سرکار هستم ولی قلبم درد میکنه ؛ یه لحظه از فکرت بیرون نمیام عشقم .

 


/ 21 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان یسنا

نام کتاب : SOS برای والدین راهنمای علمی برخورد با مشکلات رفتاری رایج و روزمره پدید آور : لین کلارک مترجمان : دکتر رضا رستمی (عضو هیئت علمی دانشگاه تهران) ، علی نیلوفری ناشر : انتشارات تبلور تاریخ انتشار : 1387 کتاب خوبیه .من اینترنتی خریدم هرجا گشتم پیدا نکردم از این سایت: http://www.atiehclub.com/shop/product.php?id_product=24

کمند

عزیزمممممممممم الان منم با خوندن پستتون قلبم درد گرفت مسلما شما خیلی حال خوبی نداشتین اما بازم خداروشکر یه مامان مهربون هست که پیش خوشگل خانوم بمونه و مهد و پرستار لازمش نیست. منم تو بعضی عکسا شباهت بخصوصی بین دخملامون میبینم

سهیلا مامان پارسا

درکتون می کنم خیلی سخته منم هیمن مشکل را داشتم الان که پارسا 3.5 ساله شده خودش هم باهام خداحافظی می کنه ولی قبلا باید یواشکی می رفتم منم متولد بوشهر هستم راستی چقدر عکسهای ارام حرفه ای گرفته شده افرین به شما

نوژکوچولو

اخیییی دلم کباب شد [گریه]واسه هر دو تون ....اما چه میشود کرد زندگی همینه سختی داره حالا خوبه مادر هست تا جای شما رو بر کنه ایشالا 120 ساله باشن شما هم سلامت در کنار ارام جون ایشالا بزرگ میشه با این موضوع راحت تر کنار میاد[گل]

خاله شیده

واااییی :'( مرخصی بگیر

مهناز

مبارک باشه.دخترامون دیگه بزرگ شدند...............نوشتی بودی شیر؟مگه از شیر نگرفته بودی؟

عمه معصومه

آخیییییی عزیییییییییزم،خیلی ناراحت کننده بود،واقعا سخته ایشاا که زود بزرگ میشه واین روزا میگذره[لبخند]

ملیحه مامان پرهام

سلام.قشنگ نوشتی. منم جگرگوشه 8 ماهمو سپردم به خدا و یک پرستار مهربون.ولی هر روز صبح بغض میکنم و از خودم دورش میکنم. لینکتون میکنم با اجازه. به وب پسر گل منم سر بزنی و لینکش کنی خوشحال میشم. ممنون ملیحه از مشهد

مامان ثمین

چقدرزیبا نوشتی یعنی میشه اون لحظه رو باتمام وجود حس کرد