ماجراهای آرام و سفر ( قسمت سوم)

عصر هم که برگشتیم هتل آرام خیلی خسته بود و خوابید.

خیلی نگرانش بودم ،‌ 3-4 روز بود که اصلاً غذا نمیخورد شیر نمیخورد و فقط O.R.S میخورد ، بیحال بود ، لاغر شده بود ، اسهالش خوب نشده بود ولی تبش تقریباً کم شده بود .

صبح جمعه بود و به این فکر میکردم که فردا صبح باید حرکت کنیم به سمت شمال ؛ آیا آرام با این بیحالی و بی رمغی طاقت میاره که چندین ساعت توی ماشین باشه؟ نکنه دوباره حالش بد بشه ؟ نکنه اوضاعش وخیم تر بشه و من خودم رو سرزنش کنم که چرا اومدم سفر؟

در همون لحظه تصمیم گرفتم به هر طریقی شده با هواپیما برگردم ، ولی جمعه بود و آژانس های هواپیمایی تعطیل .

با دوستمون تماس گرفتیم که ببینیم آشنایی توی هواپیمایی داره یا نه ؟ 

5 دقیقه بعد تماس گرفت و گفت یه پرواز برای اهواز 12:40 هست اگه بهش نرسی تا شنبه عصر ساعت 6 عصر دیگه پروازی به سمت اهواز نیست

به ساعت نگاه کردم 11:05 بود ، با عجله هر چی از وسایل خودم و آرام دم دستم بود جمع کردم با کمک مامان و خواهرام ، بابا هم رفت از پذیرش هتل شناسنامه من و آرام رو گرفت و آژانس خبر کرد ؛ خلاصه اینکه من و آرام با بابا و آجی زهرا ساعت 11:40 توی فرودگاه بودیم .

خیلی شلوغ بود ، بلیت نبود بالاخره با خواهش و تمنا تونستیم یه بلیت بگیریم ، مسئول یکی از بخشهای فرودگاه وقتی چهره بیمار آرام و اشکهای من رو دید برامون یه نامه نوشت که بهمون بلیت بدن و ما وسط راه سفر همسفرامون رو ترک کردیم و برگشتیم.

خیلی دلم گرفته بود  خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی.ناراحتگریه

جالب این بود که وقتی رسیدم اهواز متوجه شدم دندونای آسیاب بالای آرام در حال رویش هستن و این مزید بر علت شده بود در تشدید بیماری آرام.

فردای روزی که رسیدیم اهواز بابامهدی و عمه مرضیه اومدن اهواز و عمه مرضیه پیش ما موند تا مامان جون و باباجون از سفر برگشتن .

/ 2 نظر / 76 بازدید
مامان مهراد

اولین سفرت بود عزیز خالههههههههههه هنوز خیلی کوچیکی .............ایشالله توی سفرهای دیگه مریض نمیشی و کلی کیف می کنییییییییییییییییی هزارتا بوس برای ارام نازمممممممممممم

sara

عزیزمی چقد خانوم شدی[ماچ]