و باز هم شیرین زبونی

دوست دارم هر روز برات بنویسم ولی حیف ، حیف که وقت کم و شیرین زبونی های تو بسیار و البته حافظه من ضعیف .چشمک

اول اینکه از شنبه صبح سرما خوردی ، سرفه میکنی ، شنبه بعد از ظهر از اداره برگشتم و تو که از خواب بیدار شدی ، دیدم سینه ات صدا میده موقع سرفه کردن ؛ نگران شدم .

هر چی تماس گرفتم کلینیک دکتر ، جواب نمیدادن ، این شد که لباس پوشیدیم و تو خوشحال از اینکه میریم بیرون .مژه

رفتیم ، کلینیک شلوغ بود ، وقت گرفتیم ، گفت یه ساعت و نیم دیگه بیاین ؛ این شد که برگشتیم خونه.

از سر خیابون ، " مامان نلیم خونه " پس کجا بریم ؟ "نلیم خونه ، بلیم پارک ، مهرسا ، بازار"

رسیدیم خونه و با هزار ترفند رفتیم داخل خونه.

یه ساعت و نیم بعد ، باز تو خوشحال از بیرون رفتن ؛ بالاخره نوبتمون شد و به محض دیدن دکتر ، چهره تو اول نگران بعد از چند دقیقه گریه

و مگه آروم میشدی ؛ هر چی گفتم فایده ای نداشت که نداشت که نداشت.

دکتر معاینه کرد و تمام.

بعد که برگشتیم باز از سر خیابون "نلیم خونه نلیم خونه"

رسیدیم ، تو از ماشین پیاده نمیشدی و هیچ ترفندی هم فایده نداشت ، تا نیم ساعت توی ماشین نشسته بودی تا بالاخره با وساطت مامان جون حاضر شدی بیای توی خونه .اوه

تا رسیدی داخل خونه گفتی : " مامان دون دکتر آمپول زد آلام "تعجب

آخه تو که آمپول نزدی بچه ، این رو از کجا آوردی؟تعجب

بهت میگم چجوری آمپول زد ؟ تو دهنت رو باز میکنی و زبونت رو در میاری .( همون معاینه گلو رو فکر میکردی آمپول زدن اونهنیشخند )

دیشب با بابایی رفته بودیم بیرون ، توی ماشین به بابا گفتم شیشه رو بکش بالاتر به خاطر سینه آرام ؛ تو که همیشه کل حواست به حرفای ماست ، هنوز جمله ام به آخر نرسیده بود ادای سرفه کردن در میاوردی ؛ من و بابایی خندمون گرفت از این توجهت به حرفامون .نیشخند

داشتیم برمی گشتیم خونه ، داشتم با بابایی حرف میزدم که چقدر نگران سرفه هات بودم ، بازم چند تا سرفه کردی و برگشتی به من میگی : " مامان بلیم دکتر "نیشخند

دوم اینکه ، چند وقته که در طول روز چند بار من رو به اسم کوچیک صدا میزنی ، نه اینکه همه اینجوری صدا میزنن من رو ، تو هم میخوای مثل اونا صدا کنی ، منم از این روش صدا زدن پدر و مادر به اسم کوچیک خوشم نمیاد ، روی این حساب جوابت نمیدم وقتی بهم میگی :" سالا "

بعد خودت میفهمی با یه نازی میگی : " مامان سالا " من میگم بله عزیزم و تو " سلام "قلب

بلافاصله "سالا " بازم من جواب نمیدم .

تا ببینم کی این از سرت میفته؟متفکر

سوم اینکه ، دیشب داشتم با بابایی حرف میزدم برگشتی بهم میگی :" مامان شاکت "

منتعجب

بابانیشخند

چهارم اینکه ، دیشب آوید تپلی با مامانش اومده بودن پیش خاله ، عکس یلدایی بگیرن ، ما که رسیدیم خونه مامان جون تا آوید تو رو دید ، انگار یادش اومد ، همش صدات میزد و برات بوس میفرستاد.قلبماچ

خاله حنا که تو رو بغل کرد آوید حسادت میکرد و هی مامانش رو میکشید .

بعد که آوید رفت توی آتلیه ، تو میگفتی "بلیم آوید" تا میبردمت سمت آتلیه میگفتی" مامان نه نه" همچنان از آتلیه میترسی ، نمیدونم کی این ترس تموم میشه.ناراحت

 

اینم دو تا عکس یلدایی از آوید جون :

 

 

/ 21 نظر / 49 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان جوجه طلا

قربون شیرین زبونیش بشم. بلا دور باشه ایشالله زود خوب بشه. [ماچ]

مامان جوجه طلا

قربون شیرین زبونیش بشم. بلا دور باشه ایشالله زود خوب بشه. [ماچ]

مریم مامان آریا

ای آرام شیطوننننننننن واقعا این بچه ها فیلمی هستن هاااااااااا ناقلاها آریا هم اینقدر از این اداها در میاره جدا ما رو بلانسبت خر خودشون کردن هاااااااا ههههههههههههه

وانیا

ای جانم چقدر ناز میخندی عسلی

پریا

وای خدا ترکیدم از خنده (مامان شاکت)[خنده] خیلی بامزه است ایشالا مایه افتخارتون بشه

سپهری

ای خدا مث برق و باد میگذره این دوران

مامان محمدحسن

جیگر این حرف زدنت! ایشالا تا حالا خوب شدی دیگه؟!

آزاده و ساینا

[بغل][بغل][بغل][بغل] چرا من این عکسهاروندیده بودم.........جیجججججججججججججججل[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مامان ثمین

این شیرین زبونیاشون دل آدم قش میده انشاله ثمین منم زودتر بزرگ بشه ومثل شما شیرین زبونی کنه واسه من