سفرنامه بوشهر

پنجشنبه 16 آذر ماه بود که من و تو و بابایی و خاله حرکت کردیم به سمت بوشهر .لبخند

یه هفته بود که تو منتظر همچین روزی بودی .خیال باطل

رفتیم و رسیدیم به بوشهر ، هوا در طول مسیر بارونی بود ولی خود بوشهر که رسیدیم هوا کاملاً بهاری و هیچ خبری از بارش باران نبود.لبخند

به محض ورود به بوشهر بیدار شدی و وقتی فهمیدی رسیدیم ، باخوشحالی گفتی  :"بوشهر مهرسا"

کلاً بوشهر رو با مهرسا میشناسی از بس دلتنگش میشی.قلب

خلاصه اینکه رسیدیم خونه بابابزرگ و تو ذوق ، از خوشحالی نمیدونستی چیکار کنی ، دویدی توی هال و صدا میزدی : " مهرسا " و خودت رو انداختی توی بغل بابابزرگت.لبخند

نیم ساعت بعد که مهرسا اومد با جیغی که از شادی می کشیدی به استقبالش اومدی ، اونم به سمت تو می دوید ؛ بعد بهش گفتی :" مهرسا" و دستت رو بردی جلو تا بهش دست بدی(مثل آدم بزرگا) اونم باهات دست داد و روبوسی کردین نیشخند (اون لحظه میخواستم دو تایی تون رو غرق بوسه کنم که مثل خانم بزرگا رفتار میکردین قلب)

همون اول چادرهاتون رو بهتون دادم و ازتون عکس گرفتم :

همون روز ظهر بعد از نهار بود که تلاشهای ما برای خوابیدنتون نتیجه نداد ؛ مشغول صحبت بودیم دیدیم خبری ازتون نیست ، داشتم میگشتم دنبالتون دیدم یه قالیچه توی حیاط پهن کردین و دو تایی مشغول صحبت هستین ؛ کلی خندیدم از دیدن این حالت دوست داشتنی شما دو تا فرشته قلب

اینم یه روز عصر کنار ساحل خلیج فارس :

شب بعد از رفتن مهرسا روی پله های حیاط خونه بابابزرگ نشسته بودی

جمعه ظهر بعد از نهار هوا خیلی خوب بود ، همه با هم رفتیم لب ساحل توی پارک نشستیم ، تو و مهرسا همراه بابایی و عمو مالک رفتین سرسره بازی.

خسته هم که نمیشدین ماشاءالله ؛ بعداز یه ساعت اومدین یه کم نشستین و دوباره بازی تا غروب.

در حال نوشیدن چای

غروب خلیج فارس

و شب آخر



از دیروز که برگشتیم خیلی دلت برای مهرسا تنگ شده و همش میگی بریم پیش مهرساناراحت

عمه هم میگه مهرسا هم خیلی دلتنگی آرام رو میکنه ناراحت

و من خوشحالم که روابط شما با هم خوب و بسیار صمیمی شدهقلب

/ 51 نظر / 58 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده عمه آریانا

همیشه به سفر و شادی عزیزم . خوشحالم که سفر بهتون خوش گذشته الهی همشه شاد و خوش و سلامت باشید . فدای آرام نازم بشم با اون عکسهای زیباش با مهرسا عسلی .جیگرتو برم دخملی مهربونم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس[ماچ][بغل][قلب][گل]

وحیده مامان پارسا

پس چه روزهای خوبی داشته خانم خوشگله...این دو تا وروجک توی خیاط در مورد چی حرف میزنند؟چه دنیای کودکانه قشنگی[ماچ]

مامان سیلوانا

ای جونم به این دخملی خوشکل با این مهربونیش . چقدر دیدن صمیمیت بچه ها لذت بخشه . کاش می تونستن همیشه کنار هم باشن و با هم بازی کنن . عکس هایی که ازش می گیرید بی نظیرن . [قلب]

مامان رامی

منم خیلی دلم هوای مسافرت مخصوصا جنوب رو داره عکسا خیلی قشنگ بودن خوشحالم از خوشحالیت [ماچ]

آزاده و ساینا

مرسی عزیزم......یلدای شما هم مبارک[ماچ][بغل][بغل][بغل][بغل]

مامان شهراد

سلام. دختر ناز و دوست داشتنی ای دارید. هزار ماشاالله. من تا حالا خلیج فارسو ندیدم، با دیدن این عکساتون خیلی حس خوبی بهم دست داد، مخصوصا غروب خلیج فارس. خیلی زیبا بود.

مامان شهراد

سلام. دختر ناز و دوست داشتنی ای دارید. هزار ماشاالله. من تا حالا خلیج فارسو ندیدم، با دیدن این عکساتون خیلی حس خوبی بهم دست داد، مخصوصا غروب خلیج فارس. خیلی زیبا بود.

پریا

ساحل خلیج فارسمحشره منم بچه جنوبم بندرعباس[خجالت]

صدای باران

سلام اتفاقی به وبلاگ شما اومدم چه دختر نازی دارید خدا حفظش کنه براتون چشم نخوره... دعای چشم زخم رو تو وبتون بزنید جدی میگم