لینک دوستان


امسال اولین سفر ما به سمت اصفهان بود ، برخلاف همیشه که اولین سفر سال نو به سمت بوشهر و سرزمین پدری بود.

در مجموع 5 روز در سفر بودیم ، سفر خوبی بود ، اینم گزارش تصویری این سفر :

آرام در راه رفتن به اصفهان

روز اول که میخواستیم بریم چهل ستون و میدون نقش جهان ، فک میکردم اصفهان هم مثل اهواز گرمه بعد که پیاده شدیم کاپشن تنش کردم داشت یخ میزد بچم نیشخند

روز دوم و حرکت به سمت باغ پرندگان

باباها و بچه ها

تله کابین صفه

شهربازی

[ سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٧:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

در راه رفتن به محمود آباد

یه روز سرد ، ساحل دریای خزر ، محمودآباد

آرام و آقاجون 

وقتی آقاجون بهش یاد داد روی شنهای ساحل نقاشی بکشهلبخند

و اینجا مامان جون هم میاد کمکشچشمک



وقتی توی ماشین مشغول نقاشی کشیدنهلبخند

آرام در نامزدی پسرعموی مامانش

ببخشید توضیحات نداره ؛ من که همراهش نبودم فقط عکس ها رو دیدم.

[ شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۳:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

بله بالاخره به قسمت انتهایی سفرنامه رسیدیم .

یکشنبه ساعت 7 بود که دیگه رسیدیم تهران ، من شدید سرما خورده بودم و با قرص سرپا بودم .

رسیدیم خونه خاله صفا ، یه استراحتی کردیم و رفتیم هایپرسان ؛ و اولین کار این بود که تو و آریا رفتین سمت شهربازی نیشخند

اینم گزارش تصویری شهربازی:

 

 

 موقع برگشت نگاهت افتاد به این غرفه "دلی مانجو" گفتی میخوام .

برات خریدیم ، بهت گفتم مامان اسمش دلی مانجوئه . و تو از اون روز بهش میگی "دلی مامان جون" اینقدر گفتی که دیگه آریا هم به دلی مانجو میگه "دلی مامان جون"نیشخند

اون شب بعد از اینکه حسابی بازی کردین ، ما توی حالت نیمه بیهوش بودیم از خستگی ؛ برگشتیم خونه و خوابیدیم.

صبح که از خواب بیدار شدین ، تو و آریا رفتین پیش مامان جون آریا و ما هم رفتیم بازار.

بعد از ظهر که برگشتم خواب بودی ، بیدار شدی و آماده شدیم و رفتیم برج میلاد.

اون شب هم شب خوبی بود ، تو و آریا حسابی بازی کردین ، برای شام هم رفتیم K1 اونجا هم حسابی شیطنت کردین شما دو تا.

 

اینقدر خسته شده بودین که شب که رسیدیم خونه سریع خوابیدین.

قرار بود ما سه شنبه صبح برگردیم اهواز ، اما بخاطر برنامه سفر مامان جون و اینکه کسی نبود از تو نگهداری کنه ،برنامه این شد که من با تو بمونم تا مامان جون برسه تهران و تحویلت بگیره ولی بابایی تنها سه شنبه صبح برگرده.

صبح که بابایی داشت ما رو میرسوند خونه خاله ثمین ، دید سخته که تنهایی برگرده این بود که مرخصی گرفت و اون روز رو موند.

ظهر برای نهار بازم رفتیم فرحزاد و عصر هم با خاله صفا اینا رفتیم پارک پرواز.

دیگه وقت خدا حافظی رسیده بود و باید از همسفرای خوبمون جدا میشدیم.ناراحت

صبح که بیدار شدیم باید راه میفتادیم ، باید تو رو میذاشتم پیش خاله تا مامان جونت عصر برسه بیاد پیشت.

آرام نمیدونی چقدر سخت بود ؛ انگار قلبم رو داشتم درمیاوردم و میذاشتم تهران و بدون قلب برمیگشتم.

بهت گفتم مامانی من میرم سرکار، دختر خوبی باش ، خاله رو اذیت نکن . این حرفا رو میزدم و اشکام دونه دونه از روی گونه هام سر میخوردن.

بابایی که بغلت کرد ببوستت ، گفتی منو نبرین سرکار.

از خونه خاله با گریه زدم بیرون ، رفتیم سوپرمارکت برات خرید کردم ؛ برگشتم ، تو در رو باز کردی ، من با چشمای خیس از اشک ، بهم میگی مامان برو دیگه . گفتم میرم قربونت برم برات خرید کردم . گفتی باشه بده به من ، برو.

وای که چه لحظه های سختی بود ، تمام مسیر تا اهواز یادت میکردم و چشمام خیس میشد از اشک.

الانم هنوز سفر هستی و دو روز دیگه این دوری تموم میشه.

به تو خیلی خوش گذشته ، چون همش در گردش و پارک و شهربازی بودی ؛ ولی به من فوق العاده سخت گذشت آرامم.

[ دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

پنجشنبه صبح ( 4 مهر ) بعد از بیدارشدن از خواب و آماده شدن ، حدودای ساعت 11 بود که راه افتادیم به سمت شمال .

ساعت نزدیک 2 بود که به نزدیکای تونل کندوان رسیدیم ، هوای سرد و آشکده ها ؛ پیاده شدیم ، بابایی بغلت کرده بود و تو هم محکم چسبیده بودی به بابایی و میگفتی " سرده" . فکر کنم دما حدود 14 درجه بود ، انصافاً سرد هم بود و آش حسابی چسبید ؛ اما هر چی من و بابایی و خاله صفا تلاش کردیم که تو حداقل یه قاشق آش مزه مزه کنی ، نشد که نشد.ناراحت

به نزدیکای چالوس که رسیدیم بارووووووووووووون ؛ چه حس خوبی بهمون داد لبخند

مقصدمون متل قو بود ، بارون شدید شد ، اونقدر شدید که برف پاکن ماشین هم جواب نمیداد ،رسیدیم ویلا و تو و آریا به محض رسیدن شروع کردین به بازی.

اون شب با ماشین یه دوری زدیم اما از بس بارون شدید بود برگشتیم خونه و توی ایوون جا انداختیم و نشستیم ؛ خیلی هوا دلچسب بود با اون صدای بارش بارون.

صبح که از خواب بیدار شدیم ، هوا پاک و نیمه ابری بود گهگاهی هم خورشید سرک میکشید ، قرار شد که بعد از صبحانه بطرف رامسر حرکت کنیم.

اینم عکس تو و آریا که تازه بیدار شده بودین و میخواستین صبحونه بخورین:

 

از وقتی حرکت کردیم به سمت رامسر ، هوا آفتابی شد ؛ توی مسیر هم ترانه هماهنگ و همخونی تو و آریا و شور و شوقی که داشتیم ؛ الانم هر بار این آهنگ رو میشنوم یاد اون روز میفتم.

رسیدیم رامسر و رفتیم سمت رستوران خاور خانم ؛ ساعت 2 اونجا بودیم ، شلوووووووغ و غذا تموم شده بود و به ما نرسید. ناراحت

اینم عکس تو و آریا در جوار رستوران خاورخانمچشمک

 

 

 توی مسیر برگشت از رستوران خاورخانم ، توی فکر بودیم کجا بریم برای نهار که غذاش خوب باشه ، این بود که با خاله آتوسا تماس گرفتیم که رامسر ویلا دارن گفتیم حتماً میدونه کجا غذاش سالمه.

اونم رستوران کشتی رو بهمون معرفی کرد که الحق والانصاف غذاش خوب بود.

تو هم که همیشه از دیدن کباب ذوق زده میشینیشخند خدا رو شکر اونجا خوب غذا خوردی.

 اینم عکسای رستوران کشتی : 

بعد از نهار هم تصمیم جمعی به رفتن جواهر ده قرار گرفت و زدیم به دل جاده ؛ خدایی خیلی قشنگه مسیر جواهر ده .خیلی هوا سرد بود تو مسیر.

تو و آریا زیر ملحفه دوتایی نشسته بودین.نیشخند

 

 

 

 آریا تو ماشین خوابید و وقتی به جواهر ده رسیدیم خواب بود و پیاده نشد.

 

 اینم یه صحنه بسیار دوست داشتنی از چای منقلی

 

 نزدیکای غروب برگشتیم به سمت متل قو ، هر چند بابایی و عمو محمود خسته بودن ولی چون به تو و آریا قول داده بودیم ببریمتون شهربازی ، همه با هم رفتیم شهربازی متل قو.

اینم عکسای شما دوتا توی شهربازی متل قو :

 

برگشتیم ویلا وتوی ایوون نشستیم و شام خوردیم.

صبح که بیدار شدیم و صبحونه خوردیم حرکت کردیم به سمت نمک آبرود و تله کابین.

تو چه ذوقی داشتی برای سوار شدن به تله کابین بغل

با اینکه پارسال هم سوار شده بودی ولی ظاهراً امسال ذوقت بیشتر بود ؛ چون هنوز که هنوزه میگی مامان بریم سوار "بلیت " شیم پرواز کنیم نیشخند

اینم گزارش تصویری تله کابین نمک آبرود :

 

بعد هم که برگشتیم پایین ؛ تو و آریا رفتین ماشین سواری . برنامه بعدی نهار اکبرجوجه چالوس بود.

خیلی چسبید ؛ تو هم خوشت اومد . لبخند

 

 

بعد از نهار هم رفتیم ساحل چالوس و چند ساعتی نشستیم و تو و آریا حسابی بازی کردین و از همدیگه عکس گرفتین .چشمک

 

توی راه برگشت به ویلا هم به تولیدی های مسیر چالوس سر زدیم ؛ بعد هم ویلا و کم کم باید جمع و جور میکردیم برای برگشت به تهران.

صبح بعد از صرف صبحانه ، وسایل رو جمع و جور کردیم و رفتیم به سمت جاده عباس آباد - کلاردشت که نهار رو توی اون مسیر بخوریم و بعدم بریم به سمت تهران.

اینم عکس توی راه :

 

بقیه گزارش سفر در قسمت بعدی چشمک

[ شنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

بعد از یه مدت طولانی غیبت ، بازم اومدم که برات بنویسم دخترم.

هر چند که گرفتاریهای این مدت اجازه نداده بود بنویسم برات و اینکه اینقدر تو شیرین و خانوووووووووووم شدی که نمیدونم از کدوم کارت و کدوم حرفت بنویسم.

این روزا که پیشم نیستی خیلی روزای سختیه ، خیلی دلگیره ، تمام لحظه هام خالیه از لبخند شیرینت ، شیطنت های دائمیت ، لجبازی های آگاهانه ات و همه حالات خوب و دوست داشتنی چهره پر از محبتت.

آرام من ، الان با مامان جون و آقاجونش در سفره ، یه سفر خاطره انگیز برای اون و روزهایی سخت برای من.

خوب برگردم به روز 1 مهر که قرار بود راه بیفتیم به سمت تهران .

حدودای ساعت 6 بود که با بابایی و خاله ثمین و عمو محمد حرکت کردیم به سمت تهران ، تو هم از همون اوایل راه خوابیدی ؛ ساعت 11 شب بروجرد بودیم ، یه توقف کوتاه برای رفع خستگی داشتیم و دوباره راه افتادیم ؛ حدودای ساعت 6 صبح رسیدیم تهران و خوابیدیم تا خستگی سفر از تنمون بیرون بره.

بعد از نهار ، من و خاله صفا رفتیم بازار و تو با بابایی رفتی سرزمین عجایب ؛ حسابی بازی کرده بودی و بهت خوش گذشته بود ؛ بعدش هم ما برگشتیم و همگی با هم رفتیم خونه خاله آریا ، شب خیلی خوبی بود ؛ تو و آریا حسابی بازی کردین و خندیدین.

این از اولین روز سفر ما ؛ فردای اون روز خونه خاله فیروزه دعوت بودیم ؛ وای که تو و آویسا اولش از دیدن هم چقدر خجالت میکشیدین و تا ظهر چقدر با هم رفیق شده بودین ؛ دو تایی پای کامپیوتر نشسته بودین و هی این سی دی رو میذاشتین اون یکی رو در میاوردین.

خیلی حس خوبیه وقتی تو رو در کنار بچه های دوستام میبینم ، وقتی با هم بازی میکنید ، دوست میشید ؛ جالبه برام ما که از زمان بارداری از طریق این محیط مجازی با هم دوست شدیم ؛ الان برای هم مثل خواهریم و بچه هامون همسنن و با هم دوستن.قلب امیدوارم این روال تا همیشه ادامه داشته باشه و من و دوستام با نوه هامون دور هم جمع بشیم .نیشخند

خلاصه اینکه اون شب یه قراری داشتیم ؛ یه قرار با دوستای مجازی ؛ وای که چقدر دلم میخواست زودتر به محل قرار برسیم ؛ دلم برای همه تنگ شده بود .

من و تو و بابایی همراه آریا و مامان و باباش حرکت کردیم سمت فرحزاد ، از ترافیک و 1 ساعتی که توی راه بودیم که بگذریم ، میرسیم به قسمت قشنگ سفرمون ؛ دیدن دوستای نازنینم و همسرانشون و فرشته های کوچولوشون.

اینقدر شما بچه ها بازی کردین و اونجا رو بهم ریختیننیشخند همه کسایی که تو رستوران بودن براشون جالب بود که اینهمه بچه همسن و سال؟؟؟متفکر

از این تخت به اون تخت میرفتین ، بعد که حوض آب رو پیدا کردین دور تا دور حوض می دویدین و میخندیدین ؛ تو هم که یه سینی کنار حوض بود هلش دادی داخل حوضآخ

سه تا سس هم یه گوشه دیگه حوض بود اونا رو هم ریختی توی حوضابله خوب عیبی نداره که ؛ میخواستی تنوع ایجاد بشهنیشخند

اون شب اینقدر به همه ما خوش گذشت که تا رستوران خالی شد ، چراغها خاموش شدن هنوز نشسته بودیم .

اینم گزارش تصویری فرحزاد :

اینجا در حال بپر بپر بودن

اینم الباقی شیطنت ها

آریا خان

آویسا خانم

آرشین خان

آرشین و مه تا خانم

آرام خانم و آقا کارن

آقا باراد ، آرام خانم و آقا کارن

اینم یه عکس دسته جمعی که خاله مریم بزور تونست دور هم نگهشون داره برای چند دقیقه

و در کنار حوض : آرام ، آقا مانی ، آقا آرشین و آقا باراد

اینم اون آخراش که داشتن بادکنک بازی میکردن

[ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٦ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

جمعه 24 خرداد ماه بود که من و تو دعوت بودیم به جشن تولد 3 سالگی آرنیکا جون ، اون روز یه روز خیلی خوب بود برای من ؛ یه روز فوق العاده که قرار بود همه دوستای اینترنتیم رو که مدتها محرم رازهای هم بودیم و دورادور همه روزهامون با هم میگذشت رو ببینم.قلب

خاله آتوسای نازنین با پسر دوست داشتنیش اومدن دم در دنبال ما ، چون ما مسیر رو بلد نبودیم.

در طول مسیر آرام و ارمیا هر دوشون به خواب رفتن و یه استراحتی کردن تا رسیدیم.نیشخند

خلاصه اینکه رسیدیم و همه در کنار هم یه شب پرخاطره رو گذروندیم . قلب

خاله نغمه کلی زحمت کشیده بود ، تزییناتش فوق العاده ، غذاها خوشمزه و خلاصه جشن فوق العاده خوب بود.

اینم از گزارش تصویری اون شب :

این آرنیکا خانم گل که تولدش بود


از راست : آریا ، آویسا ، کارن ، کیان ، ارنیکا ، آرنیکا ، آنیتا ، آرام ، آنیسا و آرشین هم که پایین نشسته

از راست : مه تا ، آرنیکا و آرام

توی این عکس هم بالاخره کیان رو از نمای روبرو داریمنیشخند

از راست : کارن ، مه تا ، ارنیکا ، آرنیکا ، آنیتا ، آرام ، آنیسا

بچه ها و کیکی که نابودش کردننیشخند

اینم میز شامی که دوست عزیزم کلی زحمت کشیده بود براش

اینجا هم بچه ها و عشق باز کردن کادو ها


[ سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

خوب میرسیم به روز دوم سفر :

صبح که بیدار شدیم رفتیم حافظیه ، چقدر محیط حافظیه دلنشین و دوست داشتنی بود ؛ تو هم که میدیدی همه حواسشون بهت هست هر چی میدیدی میخواستی از بستنی و آبمیوه و کیک گرفته تا عروسک و سوت سوتک هایی که دم در حافظیه میفروختن .

 آرام و بابایی در حافظیه :

بعد از حافظیه هم رفتیم سعدیه ، هوا خنک بود ولی آفتاب وحشتناک بود ، لپ های خوشگلت قرمز شده بود . 

توی سعدیه آقای عکاس ازت عکس گرفت و عکست رو توی یه بشقاب زد ؛ البته دایی جون من (مامانی) پیشنهاد کرد که عکس آرام رو بزنیم روی لیوان یا توی بشقاب برای یادگاریچشمک

جالب اینجا بود که تو هیچوقت موقع عکس گرفتن اینقدر ساکت و آروم نمی ایستادینیشخند

 

بعد از سعدیه هم رفتیم باغ ارم .

 

اونجا سیب ترش و ازگیل خریدیم که مال درختای همون باغ ارم بود ، بابامهدی برد شستشون و ما خوردیملبخند

بعد هم که رفتیم کنار دریاچه باغ ارم ، تو از دیدن ماهی های قرمز و لاک پشت ها کلی ذوق کردی و سیب ترش انداختی براشوننیشخند

آخه مامان ، این ماهی های کوچولو چجوری سیب ترش بخورن هان؟نیشخند

 

بعد از ظهر هم که قرار بود بریم باغ دایی جون ، این بود که وقتی از خواب ظهر بیدار شدی ، لباس پوشیدیم و حرکت کردیم سمت باغ .

توی مسیر یه بستنی فروشی معروف بود که توقف کردیم ، تو هم که عشق فالوده ، گفتی :"خالوده میخوام."نیشخند

اینم عکست وقتی عینک دایی جون رو روی چشمات گذاشتی چشمک

 

وای که وقتی به باغ رسیدیم ، چقدر تو پرانرژی بودی و همش اینور اونور می دویدی ؛ منم همش نگران که خدای نکرده توی استخر نیفتی !نگران

اینم آرام فیگور گرفته من در باغ قلب

 

تا ساعت 9:30 باغ بودیم ، شام خوردیم و حرکت کردیم به سمت شیراز ؛ قرار بود بریم هایپرمارکت خلیج فارس ؛ ساعت 10:30 رسیدیم و من و تو و بابایی مستقیم رفتیم به سمت شهربازی هایپر نیشخند

چقدر بهت خوش گذشت ، چقدر بازی کردی ، هر بچه ای سوار وسیله ای میشد می ایستادی و به شیوه من و بابایی که برای دست تکون میدیم ، براش دست تکون میدادی ؛ از اینکه میدیدی همه شادن و مشغول بازی لذت میبردی .

خلاصه اینکه تا 12 شب اونجا بودیم و هر وسیله ای بدردت میخورد سوار شدی ؛ با اینکه خستگی از چشمات معلوم بود ولی راضی نمیشدی که برگردیم خونه.

به زحمت راضیت کردیم و حرکت کردیم به سمت خونه.

 

 

 

پنجشنبه صبح هم که روز آخر سفرمون بود رفتیم بازار وکیل و بازار مشیر ؛ توی بازار مشیر یه پیرمردی بود با یه قیافه خاص و لباس محلی ؛ هر کاری کردم کنارش بایستی ازت عکس بگیرم ، نایستادی ،آخه میترسیدی ازشنیشخند

 

بعد از ظهر پنجشنبه هم رفتیم دیدن اقوام مامان جون ؛ بعدش هم رفتیم دروازه قرآن و لناپارک .

کلاً این روزها روزهای مخصوص تو بود ؛ همش در حال بازی بودی ، خوشحالم از اینکه به تو خوش گذشت مامانی.قلبماچ

  

 

[ جمعه ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

ما شیراز هستیم ، دیروز بعدازظهر بود که رسیدیم.

با اینکه بیشتر از حد معمول توی راه بودیم بخاطر ترافیک جاده ای که تعطیلات خرداد مسبب اون بود ، ولی یه انرژی فوق العاده داشتیم چون قرار بود وقتی رسیدیم یکی از دوستای مهربونمون رو ببینیم .

رسیدیم و قرار اولین دیدار با دوستمون موکول شد به ساعت 7 بعد از ظهر ، هایپر مارکت خلیج فارس که شهربازی هم داشت ؛ که هم به تو خوش بگذره و هم به ایلیا پسر دوست خوبم .

با اینکه شک داشتیم که هایپرمارکت باز باشه (بخاطر سالگرد ارتحال ) ولی رفتیم و دیدیم بله تعطیله ، این بود که به یه پارک همون نزدیکی رفتیم ، چون مهم مکان نبود مهم دیدن دوستمون و گذروندن لحظاتی به یاد ماندنی در کنارشون بود.

تو وایلیا خیلی زود با هم دوست شدین ؛ کلی بازی کردین و خوش گذروندین .

به پیشنهاد دوستم قرار شد شما سوار چرخ و فلک بشین ، با اینکه خیلی نگران بودم ولی موافقت کردم و چقدر به تو خوش گذشت ، اینقدر شاد بودی و می خندیدی که منم به وجد اومدم.

ساعت های خوبی رو با هم گذروندیم ، وقت کم بود و ما دوست داشتیم از این وقت کم نهایت استفاده رو ببریم ولی همیشه لحظه های خوب زودگذرن.ناراحت

اینم اولین گزارش تصویری سفر شیراز :

آرام وایلیا سوار بر چرخ و فلک


[ پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

جمعه 21 شهریور 91 بود که برای مهمونی بدرقه عمو ابراهیم رفتیم ماهشهر ؛ آرام خیلی خوشحال بود که میریم " دَدَ " نصف مسیر رو بیدار بود و دست میزد و با ترانه هایی که تو ماشین گوش می دادیم با احساس میخوندنیشخند

اولش که رسیدیم ؛ با دیدن اینهمه جمعیت یه کم غریبی کرد و همش به من چسبیده بود ؛ خوب حق داشت مدتها بود اینهمه جمعیت رو یه جا ندیده بود نیشخند

هر کی بغلش می کرد ، برمیگشت به من نگاه میکرد و دستاشو به سمت من می کشید که من بغلش کنم و از اون وضعیت نجاتش بدم .نگران

اما کمی بعد از بغلم پایین اومد و از این اتاق به اون اتاق ؛ هر کی رو می دید میگفت : " پخ " که بترسن و خودش از اینکه اینهمه قدرتمنده لذت میبردنیشخند

کم کم هم یخش باز شد و شروع کرد به رقصیدن با آهنگ ، اما با اینحال از کنار من تکون نمی خورد .نیشخند

خلاصه اینکه تا عصر اونجا بودیم و بعد هم با همه مخصوصاً عمو ابراهیم و زن عمو که راهی خونه خدا بودن خداحافظی کردیم .بامن حرف نزن

اینم عکسای اون روز ( البته اینجا تقریباً نزدیک زمان برگشتن بود و موهاش بهم ریخته)

اینم فیگور اخم 


[ چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

دوشنبه صبح 27 شهریور از هتل ملکشاه رامسر به مقصد هتل زیبای سالار دره ساری حرکت کردیم .

نزدیک چالوس مدتی توقف کردیم برای خرید و نهار ؛ نهار را در یکی از شعبه های اصلی اکبرجوجه صرف کردیم ، فوق العاده خوشمزه بود .

حوالی ساعت 5 بعد از ظهر به هتل جنگلی سالاردره رسیدیم ، محوطه  زیبا و دوست داشتنی این هتل ، خستگی راه رو از یاد میبرد ، هوا هم بسیار مطبوع و خنک بود .

اینم هتل سالاردره :


این هم از منظره روبروی تراس سوییتمون گرفتم:


آرام که از دیدن پارک بازی در محوطه هتل خیلی ذوق کرده بود و تمام مدتی که اونجا بودیم این جمله از دهنش نمی افتاد :" بلیم پارک " نیشخند

آرام و پارک هتل سالاردره :


آرام و آقاجون در پارک هتل سالاردره:


شب اول رو استراحت کردیم .

زیبایی و آرامش هتل باعث میشد که اصلاً نیازی به بیرون رفتن احساس نکنیم.

روز دوم بعد از صرف نهار در هتل به سوی ساحل حرکت کردیم ، چون شهر ساری از شهرهای ساحلی نیست ما به سمت فرح آباد رفتیم و در یه ساحل اختصاصی حدود 3 ساعت کنار دریا بودیم که آرام خانم 2 ساعتش رو خواب بود .نیشخند

آرام در ساحل فرح آباد :


آرام بر روی پله های سوییت ما در هتل :

 

هر بار برای صرف غذا میومدیم رستوران ، آرام شروع به گریه میکرد که بریم پارک، حتی پنجشنبه صبح ساعت 7 که از خواب بیدار شد و میخواستیم به سمت اصفهان حرکت کنیم ، گریه که بریم پارک ، منم بردمش پارک ولی همه وسیله ها خیس بودن بخاطر شبنم صبحگاهی ؛ با هزار جور وعده و وعید آرومش کردم.آخ

آرام روز آخر ساعت 7 صبح قبل از حرکت به سوی اصفهان:

[ یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

حالا میرسیم به بخش دوم سفر که روز شنبه صبح 25 شهریور از همدان حرکت کردیم به سمت رامسر .

وقتی به آزاد راه رشت رسیدیم مناظر طبیعت عالی و دیدنی بودن ؛ آرام هم از دیدن همه چیز ذوق زده میشد ؛ میگفت : "مامان ؛ بَبَعی " " مامان ؛ آب " "مامان ؛ گاو" " مامان ؛ کوه"

خلاصه اینکه همونطور که ما لذت میبردیم اونم لذت میبرد ، توی راه نزدیکای رامسر نم نم بارون با اون نسیم خنکی که پوستت رو نوازش میداد واقعاً لذت بخش بود مخصوصاً برای ما که از تابستان گرم جنوب آمده بودیم.

حدود ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم رامسر و رفتیم به هتلی که رزرو کرده بودیم( هتل ملکشاه) ؛ هتل بدی نبود ولی اونقدرا هم که توی عکسهاش در اینترنت دیده بودیم عالی نبود ؛ توقع ما خیلی بیشتر از این بود ؛ اینطور شد که تصمیم گرفتیم به جای 3 شب ، 2 شب در این هتل بمونیم و مسیر بعدی ما هتل بسیار بسیار زیبا و مجلل سالاردره ساری باشد.

اینم عکس آرام خانم در هتل ملکشاه رامسر :


شب رو استراحت کردیم و چون فقط 1 روز در رامسر می ماندیم برنامه گردش خیلی فشرده بود ؛ اول به سمت روستای زیبا و بکر جواهر ده رفتیم که نزدیک قله کوه بود ؛ در مسیر کلی آبشار وجود داشت و آرام هم که از آبشار میترسه چون فکر میکنه میخوام حمومش بدمنیشخند

اینم عکس آرام در کنار آبشار:


 

اینم خود آبشاری که در مسیر بود :

اینم باز توی مسیر برگشت از جواهرده گرفته که کنار حیوانات تاکسیدرمی شده ایستاده البته ازشون میترسید نیشخند

من نمیدونستم جواهر ده اینقدر سرده و اینقدر در ارتفاع قرار داره وگرنه برای آرام لباس گرم میاوردم ؛ اونقدر از کوه رفتیم بالا که دیگه به ابرها رسیدیم ؛ خیلی هم سرد بود منم که لباس گرم نیاورده بودم بلوز خاله زهرا رو تن آرام کردم که سردش نشهنیشخند

اینم عکس آرام با لباس خاله زهرا :

در مسیر بازگشت آقاجون پرتقال کوهی خرید؛ آرام عاشق طعم این پرتقال ها شده بود ، همش میگفت :" مامان پرتگال "

 

اینم در مسیر برگشت گرفتیم :

بعد که از مسیر جواهر ده پایین آمدیم ، به سمت روستای سرولات و رستوارن خاورخانم راهی شدیم ، تعریف خاورخانم رو زیاد شنیده بودیم و انصافاً هم غذاش لذیذ و خوشمزه بود ؛ منزلش را به رستوران تبدیل کرده بود و مناظری که از تراس دیده میشد فوق العاده بودن ، جالب اینجا بود که با توجه به اینکه این روستا در کوه بود و رسیدن بهش سهل الوصول نبود ولی بسیار شلوغ بود و همه از بودن در اون محیط لذت میبردن .

اینم مناظری که وقتی کنار میز نهار نشستیم میدیدیم ؛ فوق العاده نیست؟

آرام در رستوران خاورخانم :



از اونجا برگشتیم ؛ رفتیم تله کابین رامسر ؛ فکر نمیکردم که آرام ارتفاع رو تشخیص بده و بترسه ، وقتی تله کابین داشت بالا میرفت بهش میگفتم مامان ببین دریا رو خونه ها رو درختا رو ؛ اونم همش میگفت :" نه نه نه مامان نه " 

این عکس رو قبل از بالا رفتن تله کابین وقتی توی محوطه بام سبز رامسر نشسته بودیم گرفتیم :

وقتی به محوطه بالای تله کابین رسیده بودیم ، یکی از این عروسک بزرگای میکی ماوس بود که یه آدم لباسش رو پوشیده بود و میومد با بچه ها عکس میگرفت و نازشون میکرد ، آرام تا چشمش به اون افتاد داد زد :" ماما سا ؛ مـــــــــــــوش " عروسک هم دید آرام داره ذوق میکنه حرکت کرد که بیاد به سمتش ولی آرام چسبید به من و همش میگفت :" برو برو برو "

بعد رفتیم یه جایی نشستیم چای بخوریم ، گنجشکها میومدن دور و برمون روی زمین می نشستن ، آرام با دیدنشون ذوق میکرد میگفت : " ماما گنگیس"

شب هم رفتیم هتل و استراحت کردیم که برای ادامه سفر به سوی سالاردره.

[ یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

سلام 

سلام به دوستای خوبی که توی این مدت به ما سر می زدن ؛ ببخشید که نبودیم . لبخند

خوب حالا اومدیم سفرنامه سفر تابستونی امسال رو تعریف کنیم ؛ تا این سفر به یاد ماندنی در دفتر خاطرات آرام خانم ثبت بشه .قلب

این سفر برای آرام سفر خوبی بود و خیلی بهش خوش گذشت ؛ از اینکه همش میرفتیم "دَدَ " خوشحال بود . نیشخند

سفر ما 22 شهریور 91 آغاز شد با حرکت به سوی همدان ؛ بعد از ظهر به همدان رسیدیم و استراحت کردیم .از خود راضی

محل اقامت ما منزل همون دوست آرام بود که عید اومده بودن پیشمون ( همون مبین آقای گل و پر انرژی ) ؛ آرام که خیلی خوشحال بود که همبازی خوبی مثل مبین داره ، اولش نمیتونست مبین رو درست صدا بزنه و بهش میگفت " بچه " بعد از چند بار که ما بهش گفتیم بگو مبین ، میگفت : " مونی " و تا فردا صبح بالاخره یاد گرفت که بگه : " مُدین " نیشخند

اینم عکس آرام و مبین :

آرام عاشق تراس خونه مبین اینا شده بود چون رو به پارک بود و تراس بزرگ و آفتاب گیری بود ؛ همش توی تراس نشسته بود و بازی میکرد .

اینم عکس آرام که با مبین مشغول ماشین بازیه :


 

صبح روز پنجشنبه 23 شهریور از خواب که بیدار شدیم ، رفتیم گنجنامه ، خیلی خیلی شلوغ بود .

آرام هم همش توی بغل آقا جونش بود و بابا تا آبشار بردش ، نزدیک آبشار گنجنامه که شدن آرام همش میگفت :" نه نه نه ، حمام نه ، آب باژی نه " و سرش رو گذاشته بود رو شونه بابا و محکم آقاجونش رو چسبیده بود که نکنه بذارش زمین .نیشخند 

فکر میکرد هر کی میره سمت آبشار میخواد حمام کنه نیشخند

اینم عکس آرام و آقاجون در گنجنامه همدان :

بعد هم برگشتیم خونه و یه استراحت کوتاه ؛ بعد از ظهر هم رفتیم به یه باغ بزرگ با آلاچیق های خوشگل ، ما هم توی یه آلاچیق نشستیم ، اما خیلی سرد بود ؛ با اینکه آرام لباس گرم پوشیده بود ، ولی دستاش و صورتش سرد بود ، خودمون هم با پتو نشسته بودیم و دیگه آخرای شب اینقدر سرد شد که آتش روشن کردیم البته به همت مبین که عاشق آتیش بازیه نیشخند


خیلی شب خوبی بود .

روز بعد رفتیم لالجین برای خرید سفال ، خیلی تنوع داشت ؛ خیلی هم خرید کردیم ؛ آرام رو اصلاً زمین نذاشتیم ترسیدیم چیزی بشکنه نیشخند

بعد از ظهر همون روز هم رفتیم باغ موزه دفاع مقدس در همدان ؛ خیلی خیلی زیبا بود ، اینقدر زیبا ساخته بودن این موزه رو که واقعاً به حال و هوای اون روزها میرسیدی ؛ من که اشک توی چشمام جمع شده بود.

خیلی زحمت کشیده بودن براش ولی کاش اینو برای خوزستان می ساختن چون حق اینجا بود .

اینم عکسهای اون روز :


اینجا آقا جون بهش فیگور میداد و آرام هم همه رو اجرا میکرد.نیشخند

 



آرام متین رو خیلی دوست داره ؛ تا میخواستیم بریم بیرون میگفت متین ؛ وقتی از بیرون برمی گشتیم و متین باهامون نبود تا میرسیدیم خونه سراغ متین رو میگرفت و در تمام طول سفر چه شمال چه اصفهان هر جا میرفتیم دنبال متین میگشت و هر پسری رو تو اون سن و سال میدید میگفت :" متیــــــــــــــــــــــن "


[ یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

خیلی دوست داشتم زودتر سفرنامه آرام رو بنویسم ولی توی سفر همه اوقاتمون پر بود.

بزودی سفرنامه را می نویسم.لبخند

[ جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

اینم قسمت سوم سفرنامه :

خلاصه اون شب از مهمونی که برگشتیم آرام خوابش برد و تا صبح اوضاعش خیلی بهتر بود اوه

حالت تهوعش از بین رفته بود و کمی تب داشت ؛ ما که دیدیم اوضاع آرام بهتره تصمیم گرفتیم بریم یه دوری بزنیم ، اول رفتیم مجتمع تجاری "زیست خاور" بعد هم رفتیم طرقبه سد چالیدره که نهار بمونیم .

روز خوبی بود فقط آرام خانم شکمش شدیداً روان شده بود و مرتب باید عوضش میکردم .

اینم از عکسهای آرام در کنار سد چالیدره :

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

بازم سلام

میخوام ادامه سفرنامه آرام خانم رو براتون بنویسم 

همونطور که گفتم 14 شهریور 90 ساعت 6 عصر رسیدیم مشهد و فردا صبحش با دوستای خوبم دیدار داشتم قلب

بعد از رفتن دوستان گلم رفتم نهار خوردم و کمی استراحت کردیم ؛ حدود ساعت 6 بود که رفتیم "پروما" ؛ تا ساعت 9 اونجا بودیم و خرید کردیم ؛ بعد از برگشت به هتل و خوردن شام آماده شدیم که بریم زیارت .  این اولین بار بود که آرام خانم داشت میرفت زیارت بارگاه مقدس امام رضا (ع) ؛ چون هتل به حرم مطهر نزدیک بود پای پیاده حرکت کردیم به سمت حرم .

تا ساعت 1 بعد از نیمه شب اونجا بودیم و آرام تا میتونست توی صحن حرم دوید و شیطنت کرد .

تا میدید یکی داره نماز میخونه میرفت مینشست کنارش مهرش رو برمیداشت و فرار نیشخند

میدید یکی دراه از روی کتاب دعا میخونه سرشو خم میکرد و توی صورتش نگاه میکرد و میخندید

میدید یکی داره دعا میخونه گریه میکنه میرفت بهش میگفت " تِتِه ؟ " یعنی چته 

خلاصه کلی شیطنت کرد و منم دنبالش از اینور به اونور کلافه

تا مینشستم یه دعایی بخونم به پایان خط اول نرسیده بودم باید بلند میشدم میرفتم دنبال آرام افسوس

خلاصه اینکه کلاً تمام مدت دنبال آرام بودم 


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

سلام سلام سلام سلام (همراه با تکون دادن سر ) لبخند

این سلام کردن به شیوه آرام خانم بودنیشخند

ما ( یعنی من و آرام ، مامان جون و باباجون ، خاله زهرا ، خاله ثمین و خاله ثنا )  روز شنبه 12 شهریور 1390 ساعت 7:30 صبح حرکت کردیم به سوی اصفهان ؛ البته مقصد اصلی ما مشهد بود ولی چون مسیر طولانی بود ناچاراً باید توقف میکردیم و این بود که به سوی اصفهان حرکت کردیم 

حدودای ساعت 4 بود که رسیدیم خونه افشین پسرعموی بزرگم ، آرام توی راه خیلی بهش خوش گذشت اما خوابش میومد شدید ولی جالب اینجاست که وقتی رسیدیم خونه افشین و ستاره رو دید چنان گل از گلش شکفت که تا 11 شب چشماش روی هم نرفت و همش در حال دویدن دنبال ستاره بود 

اینم عکس آرام و ستاره :



خلاصه اینکه ما اون شب رو استراحت کردیم و فردا صبحش حرکت کردیم به سمت گرگان ، توی آزادراه اصفهان به تهران بودیم که نتایج کنکور آزاد رو اعلام کردن و خاله ثنا دانشگاه آزاد اهواز حقوق قبول شد . خلاصه اینکه اون روز مسیرمون خیلی طولانی شد و حدود ساعت 8 شب بود که رسیدیم گرگان و رفتیم به سمت نهارخوران تا هتل بگیریم . همه هتلها پر بودن و ما رو فرستادن به هتلی به نام زیارت که هفت کیلومتر بالاتر از نهارخوران بود ؛ ما به سمت مسیر هتل راه افتادیم جاده باریک و به سمت بالا ؛ کلی ترسیده بودیم که کجا داریم میریم ؛ انگار داشتیم میرفتیم قله کوه .

شب رو اونجا موندیم و صبح که بیدار شدیم انگار توی بهشت بودیم ؛ آخه ما شب رسیده بودیم و همه جا تاریک بود ؛ مناظر اطراف هتل اینقدر بکر و زیبا بودن که انگار توی رویا بودیم ؛ جنگل ها و مراتع بسیار زیبا هوایی بسیار بسیار دلچسب و مطبوع .

بالاخره حرکت کردیم به سمت مشهد و ساعت 6 عصر رسیدیم به مقصد ،رفتیم به سمت هتل اما چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 9 شب توی ترافیک بودیم تا به هتل رسیدیمخمیازه


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب