لینک دوستان


سه شنبه شب 4 مرداد ماه بود که آرام ساعت 4 از خواب بیدارشد ، طبق عادت همیشگی خواستم بهش شیر بدم دیدم بی تابی میکنه و بدنش گرمه ، پیش خودم گفتم شاید گرمشه و تشنه شده ، بغلش کردم و رفتم توی آشپزخونه که بهش آب بدم ؛ از همون لحظه شروع کرد به گریه کردن و جیغ زدن  ؛ خیلی نگرانش شدم تا 40 دقیقه فقط گریه میکرد و به هیچ ترفندی آروم نمیشد ، کلافه شده بودم همه بیدار شدن و هر کسی به نوعی تلاش میکرد ولی فایده نداشت  ، آرام توی بغلم بود و گریه اش یه کمی آروم شده بود که یهو بالا آورد هم از دهان و هم بینی بردمش توی دستشویی ، صورتش رو شستم و گریه اش همچنان ادامه داشت ، بعد از چند دقیقه همونجور که سرش روی شونه های من بود خوابش برد ولی تا صبح ناله میکرد هر ربع ساعتی یه بار بیدار میشد و من در آغوش میگرفتمش تا با احساس امنیت بخوابه .افسوس

اما متأسفانه تبش قطع نمیشد و من هر لحظه نگران تر میشدم ، خلاصه اینکه عصر چهارشنبه دخترم رو بردم کلینیک دکتر کاوش  ، دکتر بعد از معاینه گفت خدا رو شکر هیچ عفونتی دیده نمیشه و احتمالاً یه تب ویروسیه که باید دوره اش طی بشه و استامینوفن بهش بده .آخ

ما برگشتیم خونه ولی آرام من خیلی بیحال بود ، دخترم که همیشه صدای خنده و شیطنتش خونه رو پرمیکرد الان مظلوم و بی صدا شده بود ، نمیدونین چقدر سخته مادر باشی و بیماری فرزندت رو ببینی ؛ حاضری همه زندگیت رو بدی تا یه لحظه لبخند بچه ات روببینی ، حاضری جونت رو بدی ولی فرزندت سلامت باشه .قلب

برای من که تحمل یه لحظه بیماری آرام سخت تر از هر سختی دیگه ایه . خلاصه اینکه من و آرام چهارشنبه شب در کنار هم تقریباً تا صبح بیدار بودیم ، دخترم به شدت تب داشت دمای بدنش تا 40 درجه هم رسید ، بیتاب بود و من اشک میریختم و پاشویه اش میکردم . نیمه های شب حدود ساعت 3:45 دقیقه بود که تب به اوج خودش رسید ، ظرفی آب بهمراه پارچه ای تمیز آوردم و پاشویه اش میدادم یهو از خواب بیدار شد ، فکر کرد بازی میکنیم به سمت ظرف اومد ، دستش رو داخل ظرف آب میذاشت و به من آب میپاشید ، بعد هم یهو ظرف آب رو روی پاهاش و رختخواب من خالی کرد ، خوشحال شدم که اینجوری هم بازی میکنه و هم خنک میشه . بغلش کردم و رفتیم توی آشپزخونه و ظرف را پر کردیم و دوباره آرام خانم حین آب بازی ظرف آب رو زیر پامون خالی کرد.نیشخند


بالاخره صبح رسید و تب آرام پایین اومد و نفسی کشیدم . تب حتی یه لحظه وجود نازنین دخترم رو ترک نکرد ؛ عصر دوباره تبش اوج گرفت ، هر چی قطره استامینوفن میدادم کار ساز نبود ، دوست خوبم روشنک تماس گرفت با هم صحبت کردیم و اون بهم پیشنهاد داد که شربت بروفن رو امتحان کنم ، چون تازه بهش استامینوفن داده بودم تصمیم گرفتم شب بهش بروفن بدم.ابرو

آرام همچنان بیحال و بی رمق بود تا اینکه بابامهدی ساعت 9 از ماهشهر رسید و اومد دنبال ما ، با هم رفتیم بیرون ؛ باورم نمیشد آرام بعد از 2 روز شروع کرد به حرف زدن و دست زدن ، دخترم سرحال اومده بود باباشو دیده بود و روحیه اش عوض شده بود.تشویق

وقتی رسیدیم خونه ، لپهای آرام از شدت تب قرمز شده بود ، بهش شربت بروفن دادم به 10 دقیقه نرسید که تبش فروکش کرد و آرام سرحال شد ؛ کلی با باباش قایم موشک بازی کرد و بالاخره ساعت 1 خوابید و تا صبح راحت و آسوده خوابید.

الان هنوز یه مقداری تب داره ولی خدا رو شکر با اون شربت بروفن تبش افت میکنه.

تازه پنجشنبه بود که فهمیدم دخترعمه اش مهرسا هم همزمان با‌ آرام از روز سه شنبه درگیر تب و تهوع شده و بستریش کردن بیمارستان ؛ خیلی ناراحت شدم و به این نتیجه رسیدم که هرچی هست این دو تا از یه جا این ویروس رو گرفتن .

خلاصه اینکه بیماری بچه ها که نمیتونن حرف بزنن و دردشون رو بگن خیلی خیلی سخته .

اینم عکس آرام خانم که جمعه شب 7 مردادماه بعد از چندروز بیماری که بردمش حمام ازش گرفتم : 



[ شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب