لینک دوستان


دخمل مامان سلام

امروز شنبه است  ولی مامان میخواد خاطرات روز پنجشنبه گذشته 20 اسفند 88 رو برات بنویسه .

اولین خبر خوب اینه که بالاخره مامان سارا و بابامهدی فهمیدن که توی این هندونه سربسته (شکم مامان سارا ) یه دخملی ناز و خوشگل هستش که داره بزرگ میشه و به زودی میاد و زندگیمونو پر از شادی و شور میکنه .قلبقلب

نمیدونی من و بابا مهدی چقدر خوشحالیم   ، بابا مهدی که همش میگه کاش دخترمون زودتر بدنیا بیاد .هورا

خوب بریم سر خاطرات هفته قبل :

اگه یادت باشه من و تو یکشنبه رفته بودیم پیش خانوم دکتر و تو کلی هنرنمایی کردی و مامانی هم ذووووووووووووق کرده بود که دخترش سرحال و با انرژیه . اما امان از روزهای بعد ، از روز دوشنبه حرکت دخترم خیلی کم شد و من هم نگران که این دختر من که اینهمه توی طول روز از اینور شکم مامان تا اونور شکم مامان رو شنا میکرد و بازی میکرد ، حالا چی شده که اینهمه آروم شده ؟؟؟سوال خلاصه حتی خوردن شکلات هم کارساز نشد و تو تنها 2 تا ضربه بعد از چشیدن شیرینی اون شکلات به شکم مامان زدی ؛ من هم سرنماز دعا می کردم که خدایا از نی نی من محافظت کن.

تا اینکه صبح پنجشنبه فرا رسید و مامان سارا آماده رفتن به سونو گرافی شد ، رسیدیم کلینیک ، خیلی زود نوبتمون شد و به محض اینکه مامان سارا روی تخت سونو دراز کشید دختر خوشگلش شروع کرد به هنر نمایی کردن ؛ فدای قد و بالای خوشگلت بشم هر هنری بلد بودی از خودت به نمایش گذاشتی .تشویق دکتر به محض اینکه سونو رو شروع کرد خندید و گفت :" ماشاءالله حرکتش خوبه ، احساسش میکنی؟" منم گفتم :"آره حسش میکنم " ولی توی دلم می گفتم : " ای دختر شیطون میخواستی مامانو اذیت کنی؟؟ خودت خوب میدونی کجا باید هنرنمایی کنی "متفکر

خلاصه اینکه دکتر گفت این دخمل کوچولوی من 560 گرم وزن داره و خدا رو شکر همه چیزش خوبه ، در ضمن مامان ، ضربان قلبت رو هم شنیدم  ؛ تعداد ضربان قلب مهربونت 133 بود .

راستی مامان یادم رفت بهت بگم من از دکتر خواستم که روی تخت سونو طوری بخوابم که بتونم از مانیتور قد و بالای رعنای تو رو برای اولین بار ببینم ولی دکتر گفت نمیشه و مامان سارا کلی غصه دار شد که نمیتونه دختر نازش رو ببینه .ناراحت


نظرات :

شنبه، ٢٢ اسفند ۱۳۸۸  - ۱۱:۱۴ ق.ظ

سونوگرافی و دختر مامان

الهییییییییییییییییییییییییییییی....این دخملت خیلی شیطونه هاااااااااااااااا...یه آتیش پاره ای بشه که نگو ونپرس....ای جانننننننننننننننننننننننننننن...دنیا که اومد خودم میدونم چیکارش کنم....میخورمششششش....کاری هم به این ندارم که صورتش جوش میزنه ها....از حالا گفته باشم مامان سارا

نویسنده: مخمل [http://www.maloosakemakhmali.persianblog.ir]

 

[ شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب