لینک دوستان


امروز صبح باید آرام رو میبردم برای واکسن 1 سالگیش ، ساعت 8 صبح دخترم در خواب ناز بود ولی باید آمادش میکردم چون ساعت 8:30 وقت داشت برای واکسن .خمیازه

بغلش کردم ، بوسیدمش و یواش یواش لباسش رو در آوردم و لباس بیرونی تنش کردم که دیگه بیدار شد یه کمی غرغرکرد و ناله کرد ولی مجبور بود که بیدار شه دیگهافسوس

خلاصه آماده شد و با مامان جون بردیمش بهداشت زیتون کارمندی ؛ اولش گذاشتنش رو وزنه اونم دست دستی میکرد و میخندید ، بعد که قدش رو اندازه می گرفتن هم بازم به شادی و سرور مشغول بود ولی تا سوزن بهش زدن زد زیر گریه شدید ولی زود آروم شد .گریه

بردیمش خونه و بعد هم مامان سارا اومد سرکار.چشمک

[ دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب