لینک دوستان


باباجون و مامان جون روز جمعه ٢٩ / مرداد / ٨٩ که نهمین روز ماه مبارک رمضان بود ، همه اقوام ساکن اهواز رو برای افطاری دعوت کرده بودن .

من هم همراه مامان سارا و بابا مهدی رفتیم خونه بابا جون .لبخند

خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت ، اینم از عکسهای اون شب :


توی این عکس من کنار آوا (دختر دختر عموی مامانم) هستم ؛ آوا خیلی من رو دوست داره و همیشه به مامان سارا میگه : " آرام خواهر منه "

توی این عکس هم آوا ، آرش ( پسرعموی مامان ) و ایلیا ( پسر پسر عمه مامانم ) کنار من نشستن ؛ ماها با هم همبازی میشیم در آینده نیشخندنیشخند

ایلیا هم از دیدن من خیلی خوشحال میشه و بهم میگه : " نی نی‌ "

ایلیا همش دستمو ناز میکنه و میبوسه و خودش اینقدر ذوق میکرد که برای خودش دست میزدنیشخندنیشخند

اینجا هم دیگه من از خستگی خوابیدم خواب

[ یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب