لینک دوستان


سلامقلب

این اولین سلام مامان سارا به تو توی یه محیط مجازیه ، یه محیط مجازی که قراره حکم دفترچه خاطرات من ، تو و بابا مهدی رو داشته باشه ؛ یه دفترچه خاطرات سه نفره ، جالبه نه؟ متفکر

دفترچه خاطراتی که گوشه کمد یا توی صندوقچه قایم نمیشه و خاک نمی گیره ، دفترچه خاطراتی که خیلی از کسانی که تو رو دوست دارن ، میخونن مثل مامان بزرگها و بابا بزرگهات ، خاله ها و عمه هات و خلاصه خیلی ها که از اومدن تو به زندگی دو نفره ما خوشحالن . لبخند

میدونی مامان ، تو اولین میوه درخت پر بار عشق من و بابا مهدی هستی و ما بیصبرانه منتظر بدنیا اومدنت هستیم . فدات شم من و بابا مهدی برای اومدن تو لحظه شماری می کنیم .بغل

عسل مامان ، امروز ششمین ماه حضورت در وجود مامان سارا شروع شد یعنی ما پنج ماه رو در کنار هم به پایان رسوندیم و وارد ششمین ماه شدیم .(کی میشه این 9 ماه تموم شه و لذت در آغوش گرفتن تو رو تجربه کنم .)

خوشگل مامان ، نمیدونی چه لذتی داره وقتی حضورت رو با ضربه زدن به شکم مامان اعلام می کنی ، وقتی توی شکم مامان از اینور به اون ور سُر میخوری.

صبح ها که از خواب بیدار میشم و میام اداره ، همش منتظرم ، منتظر ضربه های شیرین تو که وقتی از خواب بیدار میشی احساسشون میکنم . بهت میگم : "سلام مامان ، صبحت بخیر ؛ فدات شم داری ورزش صبحگاهی میکنی؟" بابا مهدی هم هر روز صبح از اداره تماس میگیره و میگه :" بچه ام چطوره ؟ بیدار شد ؟"

حدوداً دو هفته پیش بود 24 بهمن 88 که مامان برای اولین بار حرکتت رو احساس کرد ؛ البته تو از خیلی قبل تکون میخوردی ولی قربونت برم اون موقع کوچولو تر بودی و مامان حرکتهای قشنگت رو حس نمی کرد. وااااااااااای که چه احساس لذت بخشی بود حس کردن اولین حرکت تو .لبخند

بابا مهدی هم عاشق حرکتهای توئه ، هر وقت میبینه داری ضربه میزنی ، دستشو میذاره روی شکم مامان تا حرکت نی نی خوشگلش رو حس کنه .قلب

راستی مامان تو یه دختر عمه خوشگل هم توی راه داری ، اونم مثل تو الان توی شکم مامانشه و تقریباً همزمان با تو بدنیا میاد و انشاءالله در آینده با هم همبازی میشین ؛ اسمش مهرسا هستش دختر عمه مریم و عمو مالک .لبخند

قند عسلم ، تو 2 تا بابابزرگ ، 2 تا مامان بزرگ ، 3 تا خاله و 4 تا عمه داری به همراه 2 تا شوهر عمه (البته فعلاً) . به زودی همه شونو بهت معرفی میکنم و اینم بگم که همشون خیلی دوست دارن و بی صبرانه منتظر روزی هستن که تو بدنیا بیای .

خوب مامان این معرفی برای شروع کافیه ، به امید روزهای خوب با هم بودنماچ

 

[ دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب