لینک دوستان


بازم یه روز دیگه شروع شد ؛ مامان سارا با اینکه دیشب 1 ساعت بیشتر نخوابید و بقیه وقت رو بیدار بود و شیطنتهای دخمل خوشگلش رو توی شکمش دنبال میکرد ولی اومد سر کار خمیازه

امروز 7 اردیبهشت 89 هستش و من و تو سی امین هفته زندگی دو نفره مون رو میگذرونیم قلب

دیروز چهارمین سالگرد ازدواج من و بابا مهدی بود ، خیلی خوشحال بودم چون اولین سالگرد 3 نفره مون بود ؛ کلی برنامه ریزی کرده بودم ، با اینکه سرما خورده بودم و خیلی از نظر جسمی سرحال نبودم ولی دوست داشتم شب ، من و تو و بابامهدی یه جشن سه نفره توپ بگیریم .خیال باطل

ولی نشد که نشد .دل شکسته

من و تو ساعت 7 عصر آماده و مرتب بودیم و بی صبرانه منتظر بابامهدی تا از ماهشهر بیاد و ما دوتایی غافلگیرش کنیم بغل

ولی همون موقع بابامهدی تماس گرفت و گفت که امروز توی کارخونه اتفاقی افتاده و نمیتونه بیاد اهواز ناراحت

ضد حال خیلی بدی بود ولی چه میشه کرد دخترم ، کاره دیگه ، دست خودش که نبود ، بابامهدی دوست داشت کنار ما باشه ولی نشد .گریه

انشاءالله سال دیگه یه همچین روزی تو توی بغل من با لباسای خوشگل و مامانی منتظر اومدن بابامهدی هستی و احتمالاً انگشتای خوشگلت رو توی کیک فرو میکنیبغل و مامان سارا یاد این شب میفته که تو توی شکمش بودی و بابا مهدی نتونست بیاد.

[ سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب