لینک دوستان


خوشگل خانوم من سلام

میدونم میدونم حق داری ، این مامان هم تنبل شده و دیر به دیر میاد برات مینویسه ؛ آخه میدونی مامان خیلی درگیر کارای اتاقت و خریدهات شده به همین خاطر ذهنش متمرکز نمیشه .آخ

خانوم خانومای من ، نمیدونی دیشب چی به مامان سارا گذشت ؛ از دیروز که روز اول هفته ٢٩ بود حرکت تو ، توی شکم مامانی کم شد و مامان هم که حسابـــــی حساسه نسبت به تکون خوردن دخملش ، نگران شد .

گفتم شاید خسته شدی و داری استراحت میکنی متفکر

شب که دراز کشیدم بخوابم ، طبق معمول همیشه منتظر بودم که دخترم شروع کنه به وول خوردن تو شکم مامانیش نگران ولی خبری نشد که نشد استرس

منم تا صبح از نگرانی نخوابیدم ؛ مامان جون میگفت بابا نگران نباش دخترمون بزرگ شده و جاش تنگه نمیتونه مثل قبل تکون بخوره بازنده

ولی من دل تو دلم نبود استرس

تا اینکه صبح شد و من با مامان جون رفتیم پیش خانوم دکتر ، خانوم دکتر با دست شکم مامان رو معاینه کرد و گفت : " نه دخترت داره ضربه میزنه مشکلی نداره " قلب بعد هم دستگاه رو گذاشت روی شکم مامان که صدای قلبتو بشنوه که یهو تنبل خانوم مامان مشتشو کوبید به دستگاه و صدای ضربه رو مامان سارا شنید و کلی قربون صدقه دست و پات رفتماچ

مامانی سعی کن دختر خوبی باشی و مامان سارا رو نگران نکنی ؛ آخه مامان سارا عاشقته و نفسش به نفس تو بسته شده فدات شم قلب

راستی خوشگل مامان ، مامان سارا و مامان جون شدیداً مشغول خرید کردن برای تو هستن ؛ در ضمن سرویس خوابت رو هم هفته پیش چهارشنبه آوردن ولی هر وقت مرتب شد اتاقت عکساشو میذارم برات لبخند

مامان از همینجا روی ماهت رو میبوسم ماچ


[ یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب