لینک دوستان


چهارشنبه 24 آذر ماه بود که آرام و بابایی اومدن دنبال مامان اداره و از اونجا آرام رو بردیم پارک چوبی.تشویق

آخه زمستونه و بهترین زمان همین ظهره که آفتاب هست و هوا هم کمتر سوز داره .

خلاصه اینکه دخترک من یه کمی تاب و سرسره بازی کرد ، بعد شروع کرد به قدم زدن و نگاهش به ریگ هایی که روی زمین بود افتاد و نشست و شروع کرد به بازی با ریگ هانیشخند

یهو نگاهش به یه دختر کوچولوی ناز افتاد که با باباش اومده بود پارک ، آرام خانم رفت و از اون به زبون خودش درخواست دوستی کرد و با هم دوست شدندچشمک

شروع کردن به بازی کردن از سرسره و آلاکلنگ گرفته تا ریگ بازی(که این آخری رو آرام بهش یاد دادنیشخند

آرام تا میدید دوستش داره دور میشه به زبون خودش صداش میزد ، یه بار هم رفت و دستاشو دور کمر دوستش حلقه کرد و میخواست بغلش کنه که صد البته نمیتونست ( چون "شکوه" خانم نزدیک 4 سالش بود)

خلاصه اینکه بعد از 1 ساعت و ربع بازی کردن ، با کلی تلاش آرام رو راضی کردیم که بریم خونه ، اونم به دوستش میگفت که با ما بیادنیشخند

 این ژاکتی که تن آرام خانمه ، مال دوران بچگی مامانش بوده هاااااااااقلب

 


[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب