لینک دوستان


آرام من سلامقلب

مامان شرمنده است از اینکه مدتهاست برات ننوشته ولی نمیدونی که کار مامان توی اداره خیلی زیاده و وقت نمیکنه برات بنویسه ؛ از اون طرف دلم هم نمیاد ساعتهایی که خونه هستم اوقاتم رو پای کامپیوتر بگذرونم چون اون زمان ، زمان با تو بودنه و لحظه به لحظه اش با ارزشه.لبخندخجالت

جونم برات بگه از اتفاقاتی که توی این مدت افتاد :

1. سفر 5 روزه  به بوشهر که از 21 مهرماه رفتیم و 26 مهرماه برگشتیم ؛ خیلی خوش گذشت تقریباً هر روز من و بابامهدی میبردیمت دریا و تو عاشق دریا و آب بازی بودی . خیلی بهت خوش میگذشت . آب بازی هم که تموم میشد لباسات رو عوض میکردیم و می پیچیدیمت لای حوله و میبردیمت خونه عمه مریم و حموم و بعدشم یه غذای گرم می خوردی و لالا .


هر دفعه که میریم بوشهر تو و مهرسا عکس العمل بیشتری به هم نشون میدین ؛ این دفعه هم همش با هم مشغول بازی بودین .همون روز اول که رسیده بودیم نهار خوردیم و خوابیدیم ، تا عصر خواب بودی وقتی بیدار شدی شروع کردی به "دد دد" گفتن مهرسا توی اون اتاق خوابیده بود از صدای تو بیدار شد و دوید اومد ؛ تا همدیگه رو دیدین اینقدر خوشحال شدی که از توی رختخوابت بلند شدی و با دو رفتی سمت مهرسا و میبوسیدیش خلاصه دو تایی کلی همدیگه رو بوسیدین .ماچماچ

2. از بوشهر برگشتیم و فهمیدیم که خانم دکتر مهرداد داره میره ، داره برای همیشه از ایران میره و ما ممکنه خیلی خیلی کم بتونیم ببینیمش ؛ خیلی دلم گرفت خیلی گریه کردم  و تو هم از گریه من ناراحت میشدی و میپرسیدی "چته"سوال

آخه خیلی ناگهانی شد رفتنشون و من اصلاً آمادگی پذیرش این قضیه رو نداشتم ، خانم دکتر و دایی حسن از زمان خواستگاری بابات از من تا نامزدی و عقد و عروسی و تا همین الان خیلی کمکون کردن و کنارمون بودن ، اگه بخوایم از نظر نسبی در نظر بگیریم فامیل دور محسوب میشن ولی در واقع مثل یه خواهربزگتر و برادر بزرگتر برامون بودن و خیلی خیلی از رفتنشون هم من و هم بابامهدی ناراحتیم .ناراحتناراحت

خانم دکتر تو رو به دنیا آورد و من خوشحال بودم که تو همیشه میتونی دکتری که تو رو به دنیا آورد رو ببینی.

خلاصه اینکه امیدوارم هرجا هستن شاد و خوشبخت باشن (شایدم یه روزی ما رفتیم پیششون خدا رو چه دیدی)لبخند


3. تو 10 روز مریض بودی از روزی که از بوشهر برگشتیم ؛ نمیدونم آب به آب شده بودی یا بخاطر تغییر شیرخشکت بود نمیتونستم ببرمت دکتر از بس که سرماخوردگی زیاد شده و اونجا هم همش شلوغه و تو هم حرف گوش نمیدی و هر جای آلوده ای دست میزنی بعدشم دستت رو توی دهنت میکنی ؛ با دکتر کاوش تماس گرفتم گفت شیر خشک بدون لاکتوز بهش بده منم 1 هفته بهت شیرخشک بدون لاکتوز دادم و خوب شدی.

با اینکه توی این مدت خیلی از نظر غذا بهت میرسیدم ولی چون مریض بودی لاغر شدی.ناراحت

4. پنجشنبه 12 آبان 90 صبح  به رسم روزهای تعطیل تابت رو بردم تو باغ و کلی بازی کردیم بعد هم جا پهن کردیم و با مامان جون و خاله ها نشستیم توی باغ ؛ تو هم که طبق معمول به حرف من گوش نمیدادی و هر کاری که دلت میخواست انجام میدادی . یه سکوی سیمانی کوچیک بود که هی میرفتی بالاش میرقصیدی بعد میومدی پایین ؛ هی می گفتم نرو گوش نمی دادی تا اینکه یه بارش حواست نبود و پات لیز خورد و افتادی ، میخواستی با دستات خودتو بگیری نتونستی و متأسفانه صورتت مخصوصاً بینی خوشگلت روی زمین سیمانی کشیده شد و پوستش زخم شد . خیلی گریه کردی بردمت بتادین زدم و زخمت رو شستم ، خون نیومده بود ولی پوستش ساییده شده بود .آخنگران

عصر هم روزبه اومد پیشت و با هم کلی بازی کردین ، تا شب بینی ات قرمز بود ولی صبح جمعه که بیدار شدی یه زخم بزرگ روی بینیت بسته بود ، بردمت حمام ، خیلی نگرانت شدم عصر که شد باباجون با خانم دکتر عظیمی که متخصص پوست هستش تماس گرفت و اونم گفت بیاد ببینمش ، منم بغلت کردم (آخه همسایه خونه باباجون هستن ) بردمت در خونه خانم دکتر ، خانم دکتر گفت چیزی نیست فقط 3 روز دیگه بیار ببینمش

خلاصه اینکه این زخم داشت خوب میشد ولی مگه تو میذاشتی ، میرفتی توی آینه و تا میدیدیش با دست به جونش میافتادی ، هرچی بهت میگفتم دختر نکن جاش میمونه فردا بزرگ شدی میگی چرا بهم نگفتی؟ ولی فایده ای نداشت .

با تمام تلاش من تا روز 4 شنبه یکی از زخمهات توی رختخوابت افتاد و یکیش هم مامان جون داشت لباس تنت میکرد که با بابامهدی بری دکتر که زخمت کنده شد .

ولی دکتر که دیدش گفت خوبه و جاش نمی مونه و 2 تا پماد داد که وقتی خوابی برات میزنم البته یه بار وقتی بیدار بودی برات کرم زدم ولی اینقدر با انگشتت روی بینی ات دست کشیدی که همش پاک شد.

خلاصه اینکه جاش نموند خدا رو شکرلبخندقلب

[ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب