لینک دوستان


پنجشنبه صبح آرام ساعت 10:30 بیدار شد .خمیازه

پوشکش رو عوض کردم و دست و صورتش رو شستم .لبخند

گفتم حالا که خونه هستم ببرمش تو باغ یه کمی حال و هواش عوض شه و برای صبحانه اشتهاش باز بشه ، هوا هم خیلی خنک بود . بغل

کفشاشو پاش کردم بردمش بیرون ، اولش کلی تو باغ بازی کرد بعد از در گاراژ رفت بیرون و خودش مستقل بدون اینکه دست منو بگیره راه میرفت تا پارک نزدیک خونه بابامینا که 2 کوچه با خونه فاصله داشت مستقلاً راه رفت و نمیذاشت من طرفش برم میخواست احساس استقلال کنه .نیشخند


بزور راضیش کردم برگردیم بریم خونه .کلافه

خلاصه کلی بهش خوش گذشت .

بعدم اومدیم خونه و لباساشو عوض کردم و دست و صورتش رو شستم و صبحونه خورد .

در ضمن توی مسیر که راه میرفت 4-5 دفعه زمین خورد ولی من عکس العمل نشون ندادم خودش بلند شد و به راهش ادامه داد ( باید یاد بگیره که دقت کنه و زمین نخوره و اگه زمین خورد دستش رو بذاره روی زانوی خودش و بلند شه چون من همیشه نیستم که دستش رو بگیرم و بلندش کنم )


وقتی دیدم اینقدر به آرام خوش گذشت و صبحانه اش رو کامل خورد گفتم کاشکی من خونه بودم و به دخترم تمام وقت می رسیدم .خیال باطل


همون روز عصر هم آرام با پای پیاده رفت مهمونی خونه خانم دکتر و کلی هم اونجا شیطنت کرد .آخ

فکر کنم آرام از بس پیاده روی کرد اینقدر خسته بود که ساعت 11 شب خوابید و 10 صبح جمعه بیدار شد .

جمعه صبح هم وقتی بیدار شد ، بعد از عوض کردن و شستن دست و رو رفتیم توی باغ و آرام مشغول بازی شد و کلی هم عکس گرفتیم .

اینم عکس های جمعه صبح :


پف چشمای دخترم نشون میده که تازه از خواب بلند شده


اینم تاب مورد علاقه آرام



جمعه هم عصر با هم رفتیم پارک (البته بازم پیاده اومد) با همه بچه های توی پارک دوست شد و کلی بازی کرد .

بقیه در ادامه مطلب :

 


توی راه برگشت دیگه از بس راه رفته بود خسته شده بود هی می نشست استراحت میکرد دوباره راه میفتاد.نیشخند

در خونه یکی از همسایه ها  نشست و بلند نشد دیگه دیدم خسته شده بغلش کردم تا خونه .

خونه هم که رسیدیم حمامش دادم.ماچ

توی حمام مشغول خندیدن بود که دیدم لثه پایینش کبود شده اینجا بود که متوجه شدم علت ناله های آرام این چند شب دراومدن دندون های آسیاب پایین بوده و علت اینکه امروز غذاشو خوب نمیخورد هم همین مسئله بوده .از خود راضی


خلاصه این تعطیلات خیلی مفید بود.تشویق

اینم عکسهای آرام در پارک :

اینجا داشت دوستش رو صدا میکرد.

[ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب