لینک دوستان


بازم سلام

میخوام ادامه سفرنامه آرام خانم رو براتون بنویسم 

همونطور که گفتم 14 شهریور 90 ساعت 6 عصر رسیدیم مشهد و فردا صبحش با دوستای خوبم دیدار داشتم قلب

بعد از رفتن دوستان گلم رفتم نهار خوردم و کمی استراحت کردیم ؛ حدود ساعت 6 بود که رفتیم "پروما" ؛ تا ساعت 9 اونجا بودیم و خرید کردیم ؛ بعد از برگشت به هتل و خوردن شام آماده شدیم که بریم زیارت .  این اولین بار بود که آرام خانم داشت میرفت زیارت بارگاه مقدس امام رضا (ع) ؛ چون هتل به حرم مطهر نزدیک بود پای پیاده حرکت کردیم به سمت حرم .

تا ساعت 1 بعد از نیمه شب اونجا بودیم و آرام تا میتونست توی صحن حرم دوید و شیطنت کرد .

تا میدید یکی داره نماز میخونه میرفت مینشست کنارش مهرش رو برمیداشت و فرار نیشخند

میدید یکی دراه از روی کتاب دعا میخونه سرشو خم میکرد و توی صورتش نگاه میکرد و میخندید

میدید یکی داره دعا میخونه گریه میکنه میرفت بهش میگفت " تِتِه ؟ " یعنی چته 

خلاصه کلی شیطنت کرد و منم دنبالش از اینور به اونور کلافه

تا مینشستم یه دعایی بخونم به پایان خط اول نرسیده بودم باید بلند میشدم میرفتم دنبال آرام افسوس

خلاصه اینکه کلاً تمام مدت دنبال آرام بودم 


شب که برگشتیم  توی مسیر آرام همونطوری که سرش رو شونه باباجونش بود خوابش برد بغل

حدود ساعت 6 صبح بود که بیدار شد و شیر میخواست ؛ بهش شیر دادم و کنار خودم خوابوندمش که یهـــــــــو هر چی خورده بود بالا آورد و تمام تخت و لباسای خودش و من رو کثیف کرد . بردم لباساشو عوض کردم ولی همش ناله و گریه میکرد .

نمیخوابید و هر چند دقیقه یه بار حالش بهم میخورد ؛ این وضعیت تا ساعت 8 صبح ادامه داشت و من ساعت  8 همراه با بابا بردیمش دکتر ؛ توی راه هم 3 بار حالش بهم خورد با اینکه هیچی نخورده بود ولی همش تهوع داشت .

دکتر بهش دارو داد و گفت مشهد بخاطر اینکه خیلی شلوغه آلودگی زیاده توش .

خلاصه اینکه آرام بعد از اینکه تهوعش بهتر شد تب کرد و بعد هم اسهال 

خیلی حالش بد بود

و بخاطر بیماری آرام همه روز توی هتل موندیم فقط شب خونه یکی از دوستان شام دعوت بودیم که ساعت 9 شب رفتیم (البته اینو بگم که آرام رو آماده کرده بودم که دیدم تب داره یه کمی بهش بروفن دادم یهــــــو هر چی خورده بود آورد بالا ، لباساش و سرش کثیف شد و مجبور شدم ببرمش حمام ) با اینکه دخترم مریض بود ولی وقتی به خونه دوستمون رسیدیم از دیدن محیط خونه کلی ذوق کرد و تا شب حالش خیلی بهتر شد.

[ یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب