لینک دوستان


آرامم

دیروز عصر که میخواستی بری کلاس زبان انگلیسی ، اینقد دندونت لق شده بود که نمیتونستی توی دهنت تحملش کنی و از یه طرف هم اجازه نمیدادی هیچکس بهش دست بزنه .

گریه

گریه

گریه

دیگه داشت دیرمون میشد

رفتم ماشین رو روشن کردم و تو دم در خونه مامان جون همچنان به گریه ادامه میدادی.

صدا زدم :آرام چرا نمیای؟

گفتی صدای گربه میاد (با گریه )

من پیاده شدم و اومدم دستت رو بگیرم

یهو گریه ات بند اومد با خنده گفتی مامان دندونم افتاد

و این دومین دندون شیری بود که افتاد

دندون پایین

[ دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

دختر گلم ششمین شمع تولدش رو فوت کرد تا با یه دنیا شادی وارد هفتمین سال تولدش بشه.

بله دیروز جشن تولد آرام خانم بود.قلب

یه جشن تولد خوب که کلی به دخترم انرژی داد ، خیلی بهش خوش گذشت با اینکه یه عده از دوستاش نامردی کردن و نیومدن تولدش اما بازم به آرام خوش گذشت ؛ تنها دلخوریش این بود که چرا دوستاش نیومدن ، فک میکرد من دعوتشون نکردم ، بعد که بهش گفتم مامان من همه دوستات رو دعوت کردم ، پرسید مامان یعنی اونا منو دوست نداشتن که نیومدن ؟

تولد دختر گلم امسال با تم هلوکیتی بود.قلب

ماجراها داشتیم سر نرسیدن لباس تولدش به جشن .نیشخند

لباسی که قرار بود روز جشن تولد تن دخترم باشه ساعت 11 شب رسید که دیگه تقریباً کار از کار گذشته بود.

اما با همه تلاشی که من و باباش توی این مدت داشتیم ، اینکه به آرام خانم خوش گذشت از همه چیز مهم تر بود.

متعاقباً گزارش تصویری تولد شش سالگی آرام با تم هلو کیتی گذاشته میشه.

[ جمعه ٤ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

دیشب پیشم دراز کشیده بودی که بخوابی 

شروع کردی به سوال پرسیدن

آرام : مامان همه آدما پیر میشن ؟

مامان : بله دخترم

آرام : مامان تو هم پیر میشی ؟

مامان : آره عزیزم

آرام : بابایی هم پیر میشه ؟

مامان : آره عزیزم

آرام : مامان من دلم نمیخواد شما پیر بشین ، دلم نمیخواد مامان جون آقاجون پیر بشن

مامان : این روند زندگیه دختر گلم ، آدم اولش نی نیه بعد بزرگتر میشه راه میره حرف میزنه بعد میره مدرسه همینطور بزرگ و بزرگتر میشه بعدم یه زمانی میرسه که پیر میشه

آرام : مامان ، آدما پیر که میشن بعدش میمیرن قبرشون میکنن ، من نمیخوام شما بمیرین ، اگه تو و بابا و مامان جون و آقاجون نباشین من  چیکار کنم

بعدم شروع کردی به اشک ریختن

آخ الهی مادر به فدات 

قربون اشک و بغضت

قربون این فکر کردنت بشم من

بغلت کردم بوسیدمت

بهت گفتم :مامان نگران نباش من همیشه پیشتم تنهات نمیذارم ، بعدم مامان تو اون موقع بزرگ شدی ازدواج کردی بچه داری تنها نیستی

گفتی : من نمیخوام ازدواج کنم ، همه که ازدواج نمیکنن

بعد گفتی : چرا خدا همه رو میبره پیش خودش؟ مگه چند نفر رو میخواد پیش خودش داشته باشه ؟ خب عمو ابراهیم و عمو امیر و بی بی که پیششن ، بقیه رو نبره دیگه

بعد ادامه دادی : مامان خدا قدرتش کمه ، اگه قدرتش زیاد بود دعاهای منو برآورده میکرد ، من همش دعا میکنم شماها پیر نشین پس چرا تو میگی پیر میشیم مگه دعای من برآورده نمیشه؟ مامان شاید اینایی که زیر قبرا هستن خوب دعا نکرده بودن

 

من واقعا مونده بودم جواب این حرفای تو رو چی بدم 

واقعا جوابی نداشتم

همیشه زندگی همینقدر تلخه

[ دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

بعله بالاخره همون روزی که ازش میترسیدم رسید نیشخند

روز واکسن 6 سالگی

 

 ترسم بیشتر واسه این بود که همه واکسن هات رو زمانی که کوچیک بودی زده بودی و خاطره ای ازشون نداشتی ولی الان بزرگ شدی و میفهمی معنی آمپول و درد رو .

تو کلاً از آمپول میترسی و منم استرس داشتم که نکنه مثل اون دفعه که آزمایش خون داشتی و دستت رو کشیدی و سرنگ پرت شد وسط اتاق ، بازم این کار رو تکرار کنی ؛ خیلی استرس داشتم

اولش گفتم چهارشنبه میزنم واکسنت رو ، بعدش پشیمون شدم گفتم پنجشنبه که آقاجون گفت پنجشنبه نمیزنن ، همین امروز ببرش.

منم با کلی استرس به بابات گفتم بیدارت کنه و بیاد دنبال من که ببریم واکسنت رو بزنیم.

خلاصه اینکه بابات کار داشت ، من و مامان جون بردیمت ؛ نمیدونستی کجا قراره بریم ، چند بار پرسیدی منم گفتم یه جا میریم که بهت هدیه میدن.

وقتی دم در بهداشت پیاده شدیم گفتی مامان اینجا که کادو نمیدن .

یه کم جلوتر گفتی مامان اینجا به نظر وحشتناک میاد ؛ گفتم نه مامان.

رفتیم داخل ، چشمت به خانم پرستار افتاد ، گریه گریه گریه ، هر چی میگفتم مامان چیزی نیست نگران نباش.

بالاخره اول قطره فلج اطفال رو خوردی و بعدشم نشستی و سریع واکسن رو برات زد.

دردت نیومد.

گریه هم نکردی.

جایزه ات هم که یه گوی باب اسفنجی بود گرفتی و خوشحال شدی.

بعدم با هم رفتیم خرید و کیک و اسمارتیز و شیرکاکائو برداشتی.

اومدیم خونه ، کیک و شیرکاکائو رو خوردی ، بهت استامینوفن دادم.

نشستی کارتون میدیدی ؛ گفتی مامان چه روز خوبیه.

دو روز تب خفیف و کمی هم دستت درد میکرد و خلاص.

الانم خوب خوبیقلب

 اینم عکس آرام خانم پس از تزریق واکسن :

 و جایزه واکسیناسیون ایشون نیشخند

[ شنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

بالاخره بعد از طی مراحلی سخت و طاقت فرسا نیشخند دخترم از مقطع پیش دبستانی فارغ التحصیل شد.

ایشان پس از فارغ التحصیلی از این مقطع فرمودند که بسیار خوشحال هستن که مدرسه تعطیل شده نیشخند

این درحالیست که تمامی همکلاسی های ایشان در حال گریه و زاری از دوری دوستان و مدرسه بودند.

تاریخ فارغ التحصیلی ایشان 15 اردیبهشت 1395 می باشد.چشمک


[ سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

[ چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

دیروز جمعه 20 فروردین 94 جشن بادبادکها توی پارک شهرک نفت قرار بود برگزار بشه.

من از هفته پیش که بنر این مراسم رو دیدم گفتم خیلی خوبه که من و آرام با هم بریم.

کلی ذووووق داشتم چون یادمه دفعه قبل که برده بودمش 9 ماهه بود و با کالسکه رفتیم.

یه دونه بادبادک هم تعطیلات نوروز که بوشهر رفته بودیم واسش خریده بودم که خونه مامانم بود.

اما انگار قسمت نبود من با دخترکم برم ، خیلی ناجور سرماخوردم .

ولی آرام خانم با مامان جونش رفت و خیلی هم بهش خوش گذشت.

 

اینم عکس خانوم خانوما :


[ شنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

قرار بر این بود که نوروز امسال خونه ما با اومدن دوستای خوبمون از تهران نورانی و باصفا بشه .

آرام هم مدتها بود که منتظر بود دوستاش بیان و تقریباً هر روز میپرسید که چند روز دیگه دوستام میان.

خدا رو شکر همه مهمونامون صحیح و سالم رسیدن و روزها و شبهای بسیار بسیار خوبی رو در کنار هم سپری کردیم که ماحصل اون یه دنیا خاطره قشنگ شد.

مهمتر از همه اینکه سفره هفت سین امسال ما یه هفت سین خاص بود ؛ هفت سینی که من و دوستام آماده کردیم و در کنار هم سال نو رو آغاز کردیم.

یه سال جدید با کلی حس خووووووووووووب

 

امیدوارم این سال برای همه سالی سرشار از خوشبختی باشه قلب

این عکس یه روز قبل از سال تحویل کنار رود کارون و پل سفید معروفترین پل اهواز گرفته شده

 

 

آرام و دوستان

باغ موزه مستوفی


شوشتر - باغ موزه مستوفی

تنها کسی که قادر بود این بچه ها رو آروم کنه باب اسفنجی بودنیشخند

 

بازی بچه ها لب کارون


یه روز بارونی

 

کارون خروشان و گل آلود


پارک شهرک نفت


و اکنون بوشهر ساحل زیبای ریشهر

 رستوران میداف


 روز آخر 

[ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

[ دوشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]

حدود دو ماه میشه که خاله زهرا واسه ادامه تحصیل رفته مشهد مستقر شده و دیگه پیش ما نیستش.

آرام هر چند روزی یه بار میگه نمیشه خاله برگرده با ما زندگی کنه مامانی؟

اون روز از اداره که برگشتم خونه دیدم یه چیزی درست کرده و روی مبل گذاشته ، میگه مامان خاله زهرا داره تلویزیون نگاه میکنه.

کلی خندیدم از دیدن اون خاله زهرای عروسکیخنده

[ سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مامان آرام خانم ]
درباره وبلاگ

این وبلاگ دفترچه خاطراتی است که من همه خاطره ها و احساسم رو درباره دوران کودکی آرام در آن به نگارش در می آورم ، امید که روزی خودش نویسنده خاطراتش در آن باشد. آرام من در تاریخ 3 تیر 1389 در بیمارستان اروند اهواز چشم به جهان گشود،او اولین ثمره زندگی مشترک من و همسرم مهدی است و با آمدنش محیط خانه و زندگی ما را روشن و عشق ما را به ادامه زندگی دو چندان کرده؛ امید که شاهد خوشبختی و موفقیتش در همه مراحل زندگی باشیم.
امکانات وب